توجه : دوستان گرامی کتاب دلیل آفتاب به پایان رسید اگرمایل بودید پی دی اف ان را برایتان ایمیل می کنم دوستانی که مایلند ایمیل خود را در قسمت نظرات بگذارند

 

منابع و مآخذ

1-احادیث وقصص مثنوی ( تلفیقی ازدوکتاب «احادیث مثنوی » و ماخذقصص وتمثیلات مثنوی ) ، بدیع الزمان فروزان فر ، ترجمه ی کامل وتنظیم مجدد حسین داودی ، تهران، موسسه ی انتشارات امیرکبیر ، 1376

2-ازدریا به دریا ( کشف الابیات مثنوی ) ، محمد تقی جعفری ، انتشارات چاپخانه وزارت ارشاد اسلامی ، چاپ اول ، پاییز 1364

3-اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ، مقدمه  وتصحیح وتعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی ، انتشارات آگاه ، چاپ چهارم ، تابستان 1376

4-امثال وحکم ، علی اکبردهخدا ، انتشارات امیرکبیر، 1341

5-بحردرکوزه ( نقدوتفسیرقصه ها وتمثیلات مثنوی ) ، عبدالحسین زرین کوب ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ هشتم ، 1378

6-تذکره الاولیا ، شیخ فریدالدین عطارنیشابوری ، بررسی وتصحیح متن وتوضیحات و فهارس محمداستعلامی ، تهران ، انتشارات زوار ، چاپ یازدهم ، 1379

7-داستان های مثنوی ( بانگ نی ) ، به انتخاب محمدعلی جمالزاده ، با مقدمه ی بدیع الزمان فروزان فر ، تهران ، انتشارات اطلاعات ، چاپ اول ، 1379

8-درسایه ی آفتاب ( شعرفارسی وساخت شکنی درشعرمولوی ) ، تقی پورنامداریان ، تهران ،نشرسخن ، چاپ اول ، 1380

9-رمز وداستانهای رمزی درادب فارسی ( تحلیلی ازداستان های عرفانی فلسفی ابن سینا و سهروردی ) ، تقی پور نامداریان ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ چهارم ، 1375

10-سرنی ، نقدوشرح تحلیلی وتطبیقی مثنوی ، عبدالحسین زرین کوب ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ هفتم ، 1368

11-شرح جامع مثنوی معنوی ، کریم زمانی ، تهران ، انتشارات اطلاعات ، چاپ هشتم ، 1378

12-شرح مثنوی شریف ، بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار، چاپ ششم ، زمستان 73

13-فرهنگ تلمیحات ( اشارات اساطیری ، داستانی ، تاریخی ، مذهبی درادبیات فارسی ) ،سیروس شمیسا ، تهران ، انتشارات فردوس ، چاپ ششم ، 1366

14-فرهنگ قصه های پیامبران ( تجلی شاعرانه اشارات داستانی درمثنوی ) مه دخت پورخالقی چترودی ، موسسه ی چاپ وانتشارات آستان قدس رضوی ، چاپ دوم ، 1374

15-قصص قرآن مجید برگرفته ازتفسیرابوبکرعتیق نیشابوری مشهوربه سورآبادی ، به اهتمام یحیی مهدوی ، تهران ، انتشارات خوارزمی ، مهرماه 1375

16-مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی – رومی ، مقدمه ، تحلیل ، تصحیح ، توضیح ، فهرست ها ازمحمد استعلامی ، تهران ، سخن ، چاپ ششم ، 1379

17-مثنوی معنوی جلال الدین محمد بن محمد بن الحسین البلخی ثم الرومی ، به تصحیح رینوالدالین نیکلسون ، انتشارات توس ، چاپ اول ، 1375



تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

نصوح

(8)

مردی حیله گر که صورت وصدای زنانه داشت سال ها درحمام زنانه مشغول دلاکی بود وکسی به این موضوع پی نبرده بود .او دلاکی دختران شاه را نیز می نمود .وی ازاین عمل زشت خود بارها توبه نموده ولی توفیق نیافته بود. روزی پیش عارفی ربانی رفت و بدون این که گناهش را اظهار نماید ازاوخواست تابرایش دعا کند .عارف که به خوبی منظورنصوح را دریافته بود برای او دعا کرد . یک روز درحمام مروارید دخترشاه گم شد کنیزان او درحمام رابستند وهمه راتفتیش کردند .نصوح بسیارترسید وازروی اخلاص ازخدا خواست اگراو را رسوا نکند او هم دیگرگرد گناه نمی رود همه ی افراد درحمام را تفتیش نمودند تانوبت به نصوح رسید . نصوح ازشدت ترس بیهوش شد وبرزمین افتاد زنی فریاد زد مروارید پیدا شد. همه خوشحال شدند وقتی نصوح به هوش امد دید مروارید پیدا شده وهمه شادی می کنند کنیزان دخترشاه ازنصوح عذرخواهی نمودند و به او گفتند ماابتدا به تو ظنین بودیم اما به خاطراحترام به تو تفتیش ازترا به تاخیرانداختیم تاشاید اگرمروارید نزد توست برگردانی حالا که فهمیدیم کارتو نبوده است بسیارشرمنده ایم ما راببخش . نصوح ازاین که رازش فاش نشده بود بسیارشادمان شد و دیگر به حمام زنانه نرفت .دخترشاه بدنبال او فرستاد که مانند سابق دلاکی او را نماید . نصوح گفت  که دست من ازکار افتاده است ودیگرکارنمی کنم .( دفترپنجم ابیات 2325تا2229)

برداشت مولانا

هرگاه انسان خالصانه دعا کند دعایش مستجاب می شود وهرگاه صادقانه توبه نماید توبه اش پذیرفته می گردد وحق گناهانش رانیز به حسنات تبدیل می نماید :

چونک هوشش رفت ازتن بی امان

سرّ او باحق بپیوست آن زمان

چون تهی گشت و وجود او نماند

بازجانش راخدا درپیش خواند

چون شکست ان کشتی او بی مراد

درکناررحمت دریا فتاد...

5/2275

من بمردم یک ره وباز آمدم

من چشیدم تلخی مرگ وعدم

توبۀ کردم حقیقت باخدا

نشکنم تاجان شدن ازتن جدا

5/2323


اوصاف نصوح درمثنوی

نصوح :

1-بدنهاد 5/2241

2-پارسا 5/2318

3-زشت کار5/2236

4-عشیق 5/2234

 

نمودها وبرداشت های عرفانی مولانا ازاشخاص متفرقه

 

بدرالدین عمر

 

حاتم

 

بهلول

 

سالک مجذوب

 

جوحی

 

ریاکاربی حیا

 

حاتم

 

اسطوره ی جود وسخا

 

عباس دبس

 

سائل سمج

 

نصوح

 

توبه ی خالص

 

( جدول ش 14)

نمودار بسامد کاربردهای لفظی مولانا ازاشخاص متفرقه درکتاب  ازنظرفراوانی عبارت است از: جوحی ، حاتم ، نصوح ، ضیاء دلق ، عباس دبس ، بهلول ، بوبکرربابی ، عبدالغوث و... 



تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

حاتم 

(9)

حاتم درمثنوی ولی حقی است که به سالکان طریقت و طالبان حقیقت حیات معنوی عطا می نماید .

تجلی شخصیت حاتم درمثنوی

حاتم درمثنوی به عنوان مظهر واسطوره ی جود و سخا جلوه گری می نماید .

محترمتر خود نبد زو سروری

پیش سلطان بود چون پیغمبری

بی طمع بود واصیل و پارسا

رایض وشب خیز و حاتم درسخا

6/3367

ونیزرک: 2/426

واما درحالی که حاتمان مال می بخشند محمدص حاتمی است که جان می بخشد :

درگشاد ختمها تو خاتمی

درجهان روح بخشان حاتمی

6/173

ازآنجایی که مولانا حاتم را شخصیت بسیارمناسبی برای به دوش کشیدن معانی والای عرفانی خود نمی بیند به سراغ شخصی می رود که :

1-درهنگام ایثارونعم مانند صدحاتم باشد

واحدکالالف دررزم وکرم

صدچوحاتم گاه ایثارونعم

حاتم ارمرده بمرده می دهد

گردگانهای شمرده می دهد

6/3275

2-دربرابر بخشش او حاتم چون گداباشد

حاتم اربودی گدای او شدی

سرنهادی خاک پای او شدی

6/3017

3-حاتم گدای او باشد

زرشدی خاک سیه اندرکفش

حاتم طایی گدایی درصفش

5/2798

4-حاتم غلام جود او باشد

یک خلیفه بود درایام پیش

کرده حاتم راغلام جود خویش

1/2244

5-هرسر موی او حاتم کده باشد

محتسب بداو به دل بحرآمده

هرسرمویش یکی حاتم کده

6/3016

 

ضیاء دلق[1]

(7)

( رک : فص 8. تاج شیخ الاسلام )

 

عازر[2]

(1)

این که تو کردی دوصد مادرنکرد

عیسی ازافسونش باعازر نکرد

ازتو جانم ازاجل نک جان ببرد

عازرارشد زنده زان دم باز مرد

5/275

 

عباس دبس [3]

عباس دبس گدای سمج پررو :

اومذلت خواست کی عزت تنم

اوگدایی خواست کی میری کنم

بعدازین کد ومذلت جان من

بیست عباس اند درانبان من

5/2696

ونیز: رک : 5/2680 ، دفترپنجم ابیات 2757تا2756

 

عبدالغوث

(1)

فردی به نام عبدالغوث که همنشین پریان گشته بود نه سال ازانظار غایب گردید و خانوده ی وی ازاو خبری نداشتند .همسراو که ازامدنش مایوس شده بود همسری دیگراختیارکرد و صاحب فرزندانی شد و فرزندان عبدالغوث هم کم کم پدر را ازیاد بردند تااین که ناگهان پس از نه سال دوباره به نزد خانواده ی خود بازگشت وی که با زندگی با پریان خوگرفته بودبعد ازیک ماه اقامت درنزد فرزندان خود دوباره به پیش پریان بازگشت ( دفترششم ابیات 2980تا2974)

 

برداشت مولانا ازاین قصه

هدف مولانا ازطرح این قصه بیان اصل تجانس می باشد وی معتقد است که جذب جنسیت صوری نیست بلکه باطنی است چه بسا که دونفر ازنظر هیئت وشکل ظاهری هیچ شباهتی باهم نداشته باشند ولی ازنظرخوی وخصلت درونی مثل هم باشند وجذب هم شوند .

برد همجنسی ء پریانش چنان

که رباید روح را زخم سنان

چون بهشتی جنس جنت آمدست

هم زجنسیت شود یزدان پرست

6/2980



[1] ضیاء دلق واعظی خوش طبع وصاحب ذوق ازاهل بلخ بود که ظاهرا به سبب همین ذوق وظرافت درزبان عامه عنوان دلق – دلقک – شهرت داشته .بحردرکوزه .ص 373

[2] عازرنام مردی است که درعهد حضرت  عیسی ع بیمارشد وبراثرآن بیماری درگذشت خواهران مرد به نام مریم ازعیسی ع درخواست کرد که برادرمرده اش رازنده کند  وعیسی به اذن الهی او را زنده کرد درحالی که چهل روز ازفوتش گذشته بود. شرح جامع مثنوی .ج 5 . ص90

[3] که به او عباس دوس هم گویند وگفته اند که به انواع حیل به گدایی مشغول بوده است .فرهنگ تلمیحات ص 394



تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395 | 01:56 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

3-جوحی و زن زیبای او ومفتون شدن قاضی

جوحی ازشدت فقرو فاقه زن زیبای خود را وادار کرد که مردی ثروتمند وهوسبازرا بفریبد . به همین خاطرهمسرخود را نزد قاضی فرستاد تاتصنعا ازاو شکایت کند شاید بدین وسیله ظاهرزیبای او قاضی را به دام بیندازد . اتفاقا نقشه ی او کارگر می افتد و قاضی شلوغی محکمه را بهانه می کند و زن جوحی را به خانه ی خود دعوت می کند اما زن جوحی به قاضی می گوید که انجا را امن نمی داند و او را به خانه ی خود دعوت می کند به قاضی می گوید که شوهرم به روستا رفته و کسی درخانه نیست . زمان موعود قاضی به خانه ی جوحی می آید . مدتی طول نمی کشد که جوحی در می زند وقاضی ازترس به جستجوی جای امنی می رود که متوجه ی صندوق خالی درگوشه ی اتاق می شود و به داخل آن می رود . جوحی داخل اتاق می شود وتصنعا با زن خود به جر و بحث می پردازد و به زن خود می گوید که تو همیشه تنگدستی مرا به رخم می کشی من هرچه داشتم فدای تو کردم والان جز این صندوق چیزی ندارم واین صندوق هم باعث تهمت به من شده مردم فکر می کنند که من دراین صندوق گنج پنهان کرده ام من فردا این صندوق را درملاء عام آتش می زنم تاخیال همه راحت شود . زن به جوحی می گوید : این کار را نکن . جوحی می گوید : به خدا قسم این کار را می کنم . بعد صندوق را محکم باطناب می بندد و صبح آن را به حمالی می دهد تا به میدان شهر ببرد قاضی که سخنان جوحی راشنیده بود ازجان و ابرویش می ترسد و ازدرون صندوق به حمال ندا می دهد که برو و ازوضع و حالم به نایبم بگو تابیاید واین صندوق را بخرد نایب می آید و به جوحی می گوید : صندوق را چند می فروشی ؟ می گوید : بیشترازنهصدسکه ی زر نایب به جوحی می گوید : ای کلاش حیا کن به این قیمت نمی ارزد . جوحی می گوید : معامله بدون رویت باطل است . بگذار درش را باز کنم تاببینی چه صندوق خوبی است نایب می گوید : من سربسته قبول دارم ولی به این قیمت راضی نیستم آنرا بخرم . بلاخره بعد از چانه زدن نایب قاضی صندوق را به صد دینار می خرد . جوحی و زنش بااین پول تا یک سال ازفقرو تنگدستی نجات پیدا می کنند .سال بعد دوباره فقر به آنان روی می آورد و جوحی به زنش می گوید : بیا باز کار پارسال را انجام دهیم زن جوحی به خاطراینکه شناخته نشود عده ای اززنان را همراه خود می نماید و زنی را سخنگوی خود می کند و به نزد قاضی می رود . چون زن جوحی نتوانست درپیش قاضی جلوه گری نماید حیله اش کارگر نمی افتد . قاضی به زن جوحی می گوید : برو شوهرت را بیاور وقتی جوحی می آید قاضی بلافاصله او را نمی شناسد زیرا او را ندیده است و فقط صدای او را شنیده . قاضی به جوحی می گوید : چرا به زنت نفقه نمی دهی او می گوید : من فقیر و بی چیزم . قاضی تاسخن جوحی را می شنود او را می شناسد و به او می گوید : برو سر دیگری را کلاه بگذار دیگرنوبت من گذشته است .(دفترششم ابیات 4463تا4449 ، 4580تا4566)

برداشت مولانا ازاین قصه

زن جوحی مظهر مشتهیات نفسانی وعلائق مادی قاضی مظهر روح نامهذب که اسیرنفس می شود

مولانا با بیان این قصه اسارت روح را درچنگال امیال پست حیوانی و دنیوی نشان می دهد و به سالکان طریقت هشدار می دهد که اگر یک بار گرفتار آن شدید عبرت بگیرید تا دیگربه اسارت نیفتید

چون زصندوق بدن بیرون رود

او زگوری سوی گوری می شود...

ای خدا بگمار قومی روحمند

تازصندوق بدنمان واخرند

خلق را ازبند صندوق فسون

کی خرد جز انبیا و مرسلون

6/4499



تاریخ : پنجشنبه 25 شهریور 1395 | 12:06 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

3-قصه ی جوحی که چادر پوشید ودرهنگام وعظ میان زنان نشست

روزی واعظی مشهور مشغول سخنرانی بود که در آن هنگام جوحی چادری برسرکرده ودرمیان زنان به صورت ناشناس نشست .شخصی ازواعظ پرسید که آیا موی زائد بدن به نماز خلل واردمی نماید ؟ واعظ گفت اگربلند باشد آری. شخص سوال کننده گفت : تاچه اندازه موجب خلل نماز می شود ؟ واعظ گفت: به اندازه یک جو .جوحی به زنی که درکنارش نشسته بود گفت : محض رضای خدا دستت را به من بده و ببین موی بدن من به اندازه کراهت رسیده یا نه ؟ زن دست درلباس جوحی نمود و ... زن ناراحت شد وفریادی کشید . واعظ که خیال کرده بود زن ازتاثیرسخن او این گونه به فریاد آمده است گفت : گویا سخنان بردلش زد . جوحی گفت : بردلش نه بردستش زد.(دفترپنجم ابیات 3336تا 3325)

 

برداشت مولانا ازاین قصه

 

زن مظهراصحاب قیل وقال

اهل یقین واهل ادعا وقیل و قال باهم متفاوتند .عشق الهی تاعمق جان اهل یقین نفوذ کرده ولی اهل مدعا فقط ازعشق به لفظ قناعت می کنند:

چونک بحرعشق یزدان جوش کرد

بردل او زد ترا برگوش کرد

5/3324

چون قصه ی بعدی طولانی است به این اندک بسنده کردم

ادامه دارد...



تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | 02:03 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

2-سوال کردن بهلول ازدرویش

بهلول به یک درویش گفت : ای درویش چگونه ای ؟ مرا ازحال خود آگاه کن .  آن درویش گفت: ای بهلول حال کسی که کارو بار جهان هماره مطابق میل ومرادش بگردد چگونه باید باشد؟ وبعد حال خود را می گوید .بهلول به آن درویش می گوید: راست گفتی .ازچهره ی نورانی تو آشکاراست که آنچه گفتی نه تنها همان است ، بلکه صدبرابر آنی .اما لازم است که این مطلب راخوب توضیح دهی ( دفترسوم ابیات 1923تا1884)

گفت بهلول ان یکی درویش را

چونی ای درویش واقف کن مرا

گفت چون باشد کسی که جاودان

برمراد او رود کارجهان

سیل و جوها برمراد او روند

اختران زآن سان که خواهد آن شوند

زندگی و مرگ سرهنگان او

برمراد او روانه کو بکو ...

3/1884

برداشت مولانا

مولانا باطرح این قصه قصد دارد که حال اولیای خدا را دراین دنیا به تصویربکشد

 

ب) نمودهای عرفانی قصه

بهلول مظهرسالک مجذوب

 

روکه نشناسم تراازمن بجه

عارف بی خویشم وبهلول ده

3/700

 

ج) توصیف هایی که مولانا ازبهلول نموده :

بهلول:

1-آتش پاره 2/2341

2-آسمان قدر2/2341

3-اخترباره2/2341

4-شاه کیا 2/2416

5-شه 2/2418 ، 2/2423

6-شیخ 2/2415

7-صاحب رای 2/2341

8-صاحب فن 2/2422

9-عالم 2/2421

10-مجنون نما 2/2339

 

د) آرایه ها ( تشبیه ، استعاره)

بهلول:

1-کان قند2/2428

2-نیستان شکر2/2428

 

جعفرعیار [1]

(1)

(رک: فص 3. جعفرطیار)


جوحی [2]

(9)

جوحی درمثنوی فردی است محجوب به حجاب ریا و عریان ازلباس حیا .

 

-جوحی وقصه های مولانا

1-قصه ی جوحی و آن کودکی که پیش چنازه ی پدرخویش نوحه می کرد .

کودکی درپیش تابوت پدرش گریه و زاری می کرد و برسر و روی خود می زد و می گفت که : ای پدرتو را به کجا می برند؟ تو را می خواهند به خاک بسپارند ، تو را به خانه ای می برند که تنگ و دردناک است ودرآن خانه نه فرشی هست و نه حصیری نه چراغ روشن ونه درو پیکری دارد ونه طعام وغذایی درآن یافت می شود ونه راهی به سطح زمین دارد ونه همسایه ای هست که یارو پشتیبان تو باشد. همین طوراوصاف آن خانه ( گور) را می شمرد که پسرکی فقیربه نام جوحی که ازان جا می گذشت وبه سخنان آن کودک پدرمرده گوش می داد به پدرش گفت : مثل این که این تابوت رادارند به خانه ی ما می برند .پدربه او گفت : ای پسراحمق مباش . گفت : ای پدربه نشانی ها توجه کن این نشانی ها که گفت بی هیچ شک وتردیدی دقیقا نشانه های خانه ی ماست .خانه ی ماهم همین طوراست .( دفتردوم ابیات 3132تا3116).

 

برداشت مولانا ازاین قصه

1-مولانا قلب گمراهان را شبیه گور، تنگ وتاریک می داند بی فروغ ازنورایمان که از هرگونه لوازم ایمان ویقین عاری است

زین نمط دارند برخود صدنشان

لیک کی بینند ان را طاغیان

خانۀ ان دل که ماند بی ضیا

ازشعاع آفتاب کبریا

تنگ وتاریکست چون جان جهود

بی نوا ازذوق سلطان ودود

نی دران دل تافت تاب آفتاب

نی گشاد عرصه ونه فتح باب

گورخوشترازچنین دل مرتو را

آخرازگوردل خود برترآ

زندۀ و زنده زاد ای شوخ وشنگ

دم نمی گیرد تو را زین گورتنگ

2/3128

2-وصف زندگی طبقات محروم جامعه ی عصرمولانا

گفت جوحی باپدرای ارجمند

والله این راخانۀ ما می برند...

این نشانیها که گفت او یک بیک

خانۀ ما راست بی تردید وشک

نی حصیر ونه چراغ ونه طعام

نه درش معمورونه صحن ونه بام

2/3124

ادامه دارد...



[1] بعیدنیست جعفرک مقلد مسخره ی ملکشاه مراد باشد .بیشتربه نظرمی اید مولانا ازروی مناسبت لفظی این نام رابرساخته باشد تادرمقابل جعفرطیارکه دراشارت وی مظهراهل تحقیق است جعفرعیاررا چنانکه ظاهرنام وی هم القا می کند به عنوان رمزی ازاهل تقلید عرضه کند .بحردرکوزه .ص 281

[2] یاجحا مردی بود که مانند ملانصرالدین به حمق وخوش طبعی ولطیفه گویی شهرت داشت. فرهنگ تلمیحات .ص 208



تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 01:43 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 

بهلول

(2)

تجلی بهلول درمثنوی

الف ) بهلول وقصه های مولانا

1-به حیلت درسخن آوردن سایل ، آن بزرگ که خود را دیوانه ساخته بود .

«شخصی می گفت : می خواهم مردی خردمند وفرزانه را بیابم تا درمشکلات زندگانی ام با او مشورت کنم . یکی به او گفت :در شهر ما ، فقط یک نفرعاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است اگرسراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان ببینی که روی یک چوب سوارشده وبا انان بازی می کند . ان جوینده می رود واو را درمیان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید : ای سوار برچوب یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران . عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید : زود باش حرف بزن چه می خواهی ؟ من نمی توانم زیادتوقف کنم چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند . آن مرد می گوید : می خواهم ازاین محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد؟ عاقل دیوانه نما می گوید : به طورکلی دردنیا زن برسه نوع است : دونوع آن باعث رنج و ناراحتی است ونوع سوم مانند گنج سرشار ازثروت ومکنت ازاین سه قسم زن یک قسم آن کاملا دراختیار توست وهمه ی مواهب وخوبی های آن برای تو .وقسم دیگرتنها نیم آن به تو تعلق دارد ونیم دیگرآن دراختیار تو نیست . ولی قسم سوم به قدری ازتو جداست که گویی اصلا به تو تعلق ندارد. حالا که جواب سوالت راشنیدی زود برو دنبال کارت که ممکن است اسبم به تو لگدبزند ونقش برزمینت کند . عاقل دیوانه نما این سخنان را گفت وشتابان به میان کودکان رفت ومشغول بازی شد . ازاین طرف نیز مرد بیچاره مبهوت و متحیر برجای خود ایستاده بود و ازان حرف ها چیزی  سردرنیاورد ه بودازاین رو ملتمسانه او را صدا کرد و گفت : بیا مقصودت را ازاین حرف ها بیان کن . عاقل دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت : ان زن که به طورکامل به تو تعلق دارد ، دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو شود . و آن زن که فقط نیمی ازاو به تو تعلق دارد بیوه زن فاقد فرزند است ، ولی آن زنی که اصلا به تو تعلق ندارد بیوه زنی است که ازشوی پیشین خود  فرزندی نیزدارد زیرا وجود این فرزند همیشه این زن را به یاد شوهر قبلی خود می اندازد . حالا این حرف ها راشنیدی برو کنار که اسبم به تو لگد نزند این راگفت و دوباره به میان کودکان رفت .آن مرد دوباره فریاد می زند : ای خردمند وفرزانه یک سوال دیگردارم خواهش می کنم آن را نیز پاسخ ده تا دیگر بروم . عاقل دیوانه نما می گوید : زود سوالت رابیان کن . مرد می پرسد : تو بااین همه عقل و فهم چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وارانجام می دهی ؟ پاسخ می دهد: این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت )به این فکرافتاده اند که مرا قاضی شهرکنند ، من خیلی کوشیدم که زیرباراین کارنروم ، ولی دست ازسرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا دراین دستگاه جائرقاضی نشوم »[1]

دفتردوم ابیات 2342تا2338 ، ابیات 2455تا2400

 

برداشت مولانا

1-هرگاه عقل جزوی باعث حجاب روح شود باید آنرا کنارگذاشت وخود را به دیوانگی زد .

2-مذمت علم تقلیدی

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه ست و ما نشسته کآن ماست

زین خرد جاهل همی باید شدن

دست دردیوانگی باید زدن

هرچه بینی سود خود زآن می گریز

زهرنوش و آب حیوان رابریز

هرکه بستاید ترادشنام ده

سود وسرمایه بمفلس وام ده

ایمنی بگذارو جای خوف باش

بگذرازناموس و رسوا باش فاش

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد ازاین دیوانه سازم خویش را

2/2327


ادامه دارد...



[1] شرح جامع مثنوی .ج 2 . صص 585و 586



تاریخ : دوشنبه 22 شهریور 1395 | 01:14 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

14

اشخاص متفرقه


بدرالدین عمر

(1)

بدرالدین عمر درمثنوی حاتمی است که روضه ی جودش درخزان هم میوه می دهد.


تجلی بدرالدین عمر درمثنوی

الف ) قصه ی بدرالدین عمردرمثنوی

محتسبی بخشنده به نام بدرالدین عمردرتبریز زندگی می کرد . درویشی مقروض که آوازه ی جود وبخشش وی را شنیده بود ازاطراف تبریز به سوی خانه ی بدرالدین عمرروانه شد .وقتی درشهرسراغ وی راگرفت فهمیدکه دوسه روزقبل وی مرده است.ازشدت ناراحتی نعره ای زد وبیهوش شد.مردم بادیدن وضع وحال درویش برایش بسیارناراحت شدند. وسعی کردند او را به هوش بیاورند . وی مدت زیادی بیهوش بود و وقتی بهوش آمد ازاین که دل به یاری مخلوقی سپرده  توبه کرد .قصه ی این درویش درشهرپیچید . جوانمردی که این قصه راشنید درشهر براه افتاد وبرایش پول جمع کرد ، اما اهدایی مردم ازصد دینارزرتجاوزنکرد درحالی که درویش به هزار دینار بدهکار بود  جوانمرد نزد درویش رفت ودست او را گرفت وسرگورمحتسب برد وبا محتسب نجواها کرد و سپس ازانجا به اتفاق درویش به خانه ی خود رفت و پذیرایی گرمی ازدرویش مقروض نمود. او با شرح مشکلات خود و چگونگی حل آنها به وی امیدواری داد، تا این که شب شد وهر دو به خواب رفتند . جوانمرددرخواب محتسب رادید که به او می گفت

 : «من امروزحرف های ترا شنیدم ولی ازجواب معذوربودم من قبل ازمرگم آمدن درویش را به خواب دیده بودم لذا جواهراتی برای او آماده کرده بودم و دوست داشتم بادست خود آن را به او بدهم ولی اجل مهلتم نداد. او بااین جواهرات ، هم می تواند قرض خود را بدهد وهم دراینده زندگی خود  را به خوبی بگذراند . بعد محل جواهرات را به جوانمرد نشان داد وسفارش نمود که درفروش آن عجله نکند و به هرکس نفروشد  ویاداوری کرد که فقط پادشاه است که ارزش ان را می داند . بعد گفت : به وارثان من سلام مرا برسان . وصیت مرا مو به موبه آنان بگو تازیادی جواهرات ، انان را به طمع نیندازد و ان را به درویش بدهند .ازدعا مرا فراموش نکنید . » جوانمرد ازخواب بیدارشد ومست و بیهوش دوباره برزمین افتاد. وقتی به هوش آمد ، آنچه را درخواب دیده بود بازگفت . ( دفترششم ابیات 3024تا3014 ، 3135تا3106 ،3191تا3184 ، 3279تا3248 ، 3581تا3518 )

برداشت مولانا ازاین قصه

1-مرگ جسمانی مانع ازافادات معنوی ومادی اهل الله نمی شود

2-توکل به خدا وقطع امید ازخلق

چون بهوش آمد بگفت ای کردگار

مجرمم بودم بخلق اومیدوار

گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود

هیچ ان کفوعطای تو نبود

6/3124


ب) توصیف هایی که مولانا ازبدرالدین عمرنموده است :

1-ابناء السبیل 6/3264

2-اکرام خو 6/3023

3-پشت وپناه هرنبیل 6/3264

4-حبیب 6/3116

5-خواجه 6/3120 ، 6/3125 ، 6/3128 ،دفترششم ابیات 3188تا3185

6-خواجه ی بیدار6/3563

7-خواجه ی معطی المنی 6/3564

8-دلت پیوسته بادریای غیب 6/3270

9-رونق هرقصرو گنج هرخراب 6/3268

10-سپرده جان پی دیدار 6/3563

11-صدچوحاتم 6/3275

12-غوث 6/3264

13-فقیران راعشیرو والدین 6/3266

14-فلک سجده کنان کوی تو را 6/3279

15-کریم 6/3022 ، 6/3251

16-مرتجی 6/3264

17-میکائیل راد و رزق ده 6/3269

18-واحد کالانف 6/3275

19-ولی نعمت 6/3263

20-همایون خواجه 6/3523

 

ج) کاربردهای ادبی ( تشبیه واستعاره )

بدرالدین عمر:

1-آفتاب 6/3268

2-بحر6/3267

3-روض الکرام 6/3024

4-طاووس عرش 6/3118

5-عنقای غریب 6/3270

6-قلزم 6/3023

 

بوبکرربابی [1]

(2)

 

بوبکروتن زدن او :

شاه از آن اسرار واقف امده

همچو بوبکرربابی تن زده

2/1573

ونیز: رک : 2/1916

 

[1] اسم دلقکی که ظاهرا در زمان سلطان محمود می زیست وعمله ی طرب او بود .فرهنگ تلمیحات ، ص 165



تاریخ : یکشنبه 21 شهریور 1395 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

7-2-وسوسه شیطان محک است تادلاوران عرصه ی پیکار نفس با بزدلان این میدان ازهم باز شناخته شوند.

صابرین وصادقین ومنفقین

چون بدی بی ره زن و دیو لعین

رستم و حمزه و مخنث یک بدی

علم وحکمت باطل ومندک شدی

6/1752


8-2-زنهارکه شیطان چون شغاد لاف برادری زند و ووعده ی یاری دهد تاترا به چاه کفر و بلا بیفکند وبرسرچاه خنده ی خوش سردهد.

که ترا یاری دهم من با توم

درخطرها پیش تو من می دوم

اسپرت باشم گه تیر خدنگ

مخلص تو باشم اندروقت تنگ

جان فدای تو کنم درانتعاش

رستمی شیری هلامردانه باش

سوی کفرش اوردند زین عشوه ها

آن جوال خدعه و مکر و دها

چون قدم بنهاد درخندق فتاد

او بقاها قاه خنده لب گشاد

6/3611


3-مردحق 

مردان حق ، رستمان درگاه الهی اند که به جنگ دشمن درونی و بیرونی می روند.

جنبش و آرامش اندرخلوتش

جز برای حق نباشد نیتش

این جهاد اکبرست آن اصغرست

هردو کار رستمست و حیدرست

5/3801

فقط صاحبدلان ومردان حقند که محرم اسرارند.

محرم مردیت را کو رستمی

تازصد خرمن یکی چوگفتمی

6/2014

اماتو ای سالک اگرقدرت رستم هم داشته باشی بدانک شهوت ترا اسیرخود می نماید پس مانند مردان حق به آن پشت کن .

رستم ارچه با سر و سبلت بود

دام پا گیرش یقین شهوت بود

همچو من ازمستی ء شهوت ببر

مستی شهوت ببین اندرشتر

3/818


4-پیامبر

( رک : فص1.محمد.محمدوقیاس وی بادیگران .ش 3-3-1)


5-مظهرحق

مردان حق دربرابر قدرت حضرت دوست خاک و فانی اند

شد فناهستش مخوان ای چشم شوخ

درچنین جو خشک کی ماند کلوخ

پیش این خورشید کی تابد هلال

باچنان رستم چه باشد زورزال

طالبست وغالبست آن کردگار

تازهستی ها برآرد او دمار

6/3212

جایگاه رخش رستم درمثنوی :

1-مطلق اسب

(خطاب خاک به جبرئیل )

ترک من گو برو جانم ببخش

روبتاب ازمن عنان خنگ رخش

5/1561


2-وسیله ی حشمت وجلال معنوی

دل مدزد ازدلربای روح بخش

کاو سوارت می کند برپشت رخش

5/1160


3-وسیله ی حیله وفریبکاری

بررسول حق فسونها خواندند

رخش دستان و حیل می راندند

2/2848


زال

(3)

 

(رک : رستم . ش 2-2)


سهراب

(1)

سهراب مظهردلیری

آن زخدمت نازمخدومی بیافت

وین زمخدومی ز راه عز بتافت

آن زفرعونی اسیرآب شد

وزاسیری سبط صد سهراب شد

لعب معکوس است و فرزین بند سخت

حیله کم کن کاراقبالست وبخت

5/465


نمودها وبرداشت های عرفانی مولانا ازاسطوره ها

 

رستم

 

مردحق ، حق ، مطلق پهلوان ، قدرت و شجاعت

 

سهراب

 

دلیری و قدرت

 

( جدول ش 13)

 

نموداربسامد کاربردهای لفظی  مولانا ازشخصیت های اساطیری درکتاب به ترتیب فراوانی عبارت است از: رستم ، زال و سهراب 



تاریخ : شنبه 20 شهریور 1395 | 02:04 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

13


شخصیت های اساطیری


رستم

( 17)

رستم درمثنوی مردحقی است که باقدرت وشجاعت به عرصه ی پیکارباشیطان نفس ( دشمن درون ) می رود تا به درگه دوست باریابد .

 

رستم مولانا درمیدان مثنوی باچهره های زیروارد می شود :

 

1-مطلق پهلوان

گرنبودی امتحان هربدی

هرمخنث دروغا رستم بدی

3/686

ونیزرک: 5/3838 ، 5/3965

 

2-مظهرقدرت و شجاعت

1-2-مستیی که ازذوق شراب الهی خیزد ، رشک هررستم دلیر را برانگیزد

لیک گرباشد طبیبش نورحق

نیست ازپیری وتب نقصان ودق

سستی ء او هست چون سستی مست

کاندران سستیش رشک رستمست

گربمیرد استخوانش غرق ذوق

ذره ذره اش درشعاع نور شوق

5/974

 

2-2-اماهرکس را این نرسد که لاف دوستی زند و صلای محبت دراندازد.امتحان محک دوستی است .رستمان به گاه آن بلا به جان خرند وبزدلان ازبیم ان جان بدرمی برند .

رستمان را ترس وغم واپیش برد

هم زترس ان بد دل اندرخویش مرد

چون محک امد بلا وبیم جان

زان پدید آید شجاع ازهرجبان

4/2919

و درجایی که رستمان بلا به جان می خرند و آبرو وعزت به ارمغان می آورند زالان خانه نشین ازان انتفاع می برند.

مردمیراثی چه داند قدرمال

رستمی جان کند مجان یافت زال

2/372

3-2-واصل نمایان چون رستمانی اند بردیوارگرمابه که فقط نقشی ازانان جلوه نمایی می کند.

هین مشو غره بدانک قابلی

مرخیالش را وزین ره واصلی

ازخیال حرب نهراسید کس

لاشجاعه قبل حرب این دان و بس

برخیال حرب حیز اندرفکر

می کند چون رستمان صد کر وفر

نقش رستم کآن بحمامی بود

قرن جملۀ فکرهرخامی بود

5/3915

4-2-جهاد ومبارزه بانفس زوروقدرت وشجاعت رستم را می طلبد . آنجا که مردان سست عنصرصحنه ی کارزار راخالی می گذارند زنان شجاعی چون مریم وارد میدان می شوند.

نیست لایق غزو نفس و مرد غر

نیست لایق عود ومشک و کون خر

چون غزا ندهد زنانرا هیچ دست

کی دهد آنک جهاد اکبرست

جز بنادردرتن زن رستمی

گشته باشد خفیه همچون مریمی

6/1882

5-2-هرگاه مردمان سست عنصرسلاح رستم بپوشند وبه شکل او درایند نه تنها کاری از آنان برنمی آید بلکه باعث هلاک خود نیز می شوند.

گربپوشی تو سلاح رستمان

رفت جانت چون نباشی مرد آن

2/3169

بیت فوق ناظر به این مطلب می باشد  که در راه حق با تظاهروادعای وارستگی وکمال به جایی نمی رسی واین ظاهربی باطن بنده را بیشترازحق دورمی کند

6-2-واما حق خواست که شیران عرصه ی پیکار را بندی بلاشد پس ایشان را اسیران بندی محبت همسران خویش قرارداد .

زین للناس حق آراستست

زانچ حق آراست چون دانند جست

 چون پی یسکن الیهاش آفرید

کی تواند آدم ازحوا برید

رستم زال اربود وزحمزه بیش

هست درفرمان اسیرزال خویش

1/2425

ادامه دارد... 



تاریخ : جمعه 19 شهریور 1395 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 12

وزرا


آصف

( 6)

آصف – سلیمان

آصف – وزیر سلیمان مظهر عقل کلی و شاه مظهر روح و جان

شاد ان  شاهی که او را دست گیر

باشد اندرکارچون آصف وزیر

شاه عادل چون قرین او شود

نام او نورعلی نوربود

چون سلیمان شاه و چون آصف وزیر

نور برنورست وعنبربرعبیر

4/1250


آصف – مطلق سردارومهتر و وزیر

چارقت ربع کدامین آصفست

پوستین گویی که کرته یوسفست

5/3256


آصف – آوردن تخت بلقیس

(رک : فص سلیمان .شا. ش 2. سلیمان وبلقیس )

 

عمادالملک

(10)

(رک : فص 4. خوارزمشاه . خلاصه ی قصه ها ش 2-2)


هامان

(17)

 

هامان درمثنوی مشاور ناشایست وظاهربینی است که مشورت بااو پادشاه جان را به دوزخ رهنمون می نماید .


تجلی هامان درمثنوی

مولانا قصه ی هامان وزیرو مشاور فرعون را دردفترچهارم به تصویر کشیده است که ما خلاصه ای ازآن را درقصه ی زندگی فرعون ( دعوت نمودن موسی فرعون را به حق – قسمت ب) شرح داده ایم . اینک به بیان آموزه های اخلاقی و عرفانی و برداشت های نمادین وی از این قصه دراین دفتر می پردازیم :


1-درامر مشاوره نباید ازهرکسی کمک گرفت :

هامان مظهر عقل جزوی و شاه مظهر روح و جان

چند آن فرعون می شد نرم و رام

چون شنیدی او زموسی آن کلام ...

چون بهامان که وزیرش بوداو

مشورت کردی که کینش بود خو ...

هرچ صد روز آن کلیم خوش خطاب

ساختی دریکدم ا  کردی خراب

عقل تو دستور ومغلوب هواست

دروجودت ره زن راه خداست

ناصحی ربانیی پندت دهد

آن سخن را او بفن طرحی نهد ...

همچو جان باشد شه و صاحب چو عقل

عقل فاسد روح را آرد بنقل

عقل جزوی را وزیرخود مگیر

عقل کل را ساز ای سلطان وزیر

4/1240


2-درامرمشاوره باید طرف مشورت انسان صالحی باشد

( رک فص 4 فرعون . دعوت نمودن موسی فرعون را به حق عناصرداستان و برداشت های مولانا ش 2.برداشت مولانا قسمت ب. ش3)


3-همجنس همجنس خود را می رباید .

هست موسی پیش قبطی بس ذمیم

هست هامان پیش سبطی بس رجیم

جان هامان جاذب قبطی شده

جان موسی طالب سبطی شده

4/1637

ونیز: رک دفترچهارم ابیات 2655تا2653 ، دفترچهارم ابیات 2719تا2716


4-همه ی روابط ما جاذبه ی مناسبت های روحی است وازروی این مناسبت ها و کش ها می توان افراد را شناخت ( هامان مظهر نفس و موسی مظهر عقل کلی ).

جاذبۀ جنسیتست اکنون ببین

که تو جنس کیستی ازکفر و دین

گربهامان مایلی هامانیی

ور به موسی مایلی سبحانیی

وربهردو مایلی انگیخته

نفس و عقلی هردوان امیخته

هردو درجنگند هان وهان بکوش

تاشود غالب معانی برنقوش

4/2716


توصیف هایی که مولانا ازهامان نموده است :

هامان :

1-پلید4/2707

2-کینش بودخو4/1242

3-گم راه 4/2722

4-لعین 4/2724

کاربردهای ادبی ( استعاره )

هامان : کورکمپیری 4/2627

 

نمودها وبرداشت های عرفانی مولانا ازوزرا

 

آصف

 

عقل کلی ، مطلق سردار و وزیر ومهتر

 

هامان

 

مشاور ناشایست ، عقل جزوی ، نفس

 

 ( جدول ش 12)

نمودار بسامدکاربردهای لفظی مولانا از وزرا ( نمودار ش 12) درکتاب به ترتیب فراوانی عبارت است از: هامان ، عمادالملک و آصف 



تاریخ : چهارشنبه 17 شهریور 1395 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

8-حکیم سنایی

وی گفته است : روزی کره ی اسبی بامادرش آب می خورد ومهتر آنان دم به دم سوت می زد . کره ازترس لحظه به لحظه سرش را بلند می کرد. مادر کره به او گفت : چرا می رمی ودست از آب خوردن می کشی ؟ کره گفت : وقتی این مهتران باهم صفیر می زنند ، ترسی شدید در دلم جای می گیرد . مادر گفت : تادنیا بوده ازاین آدمها ی مزاحم بوده است . ای عزیز من کاری به این صداها نداشته باش و کارخودت را بکن اینان همواره دنبال کارهای بی حاصلند ، تو دم را غنیمت بشمارو قبل ازاین که ازاین آب جدا شوی و براثرجدایی هلاک گردی ازاین آبشخور خود را سیراب کن .(دفترسوم ابیات 4320تا4291)

 

برداشت مولانا

در راه حق نباید ازطعن حاسدان ترسید وشک وتردید به خود راه داد.

ماچون آن کره هم آب جو خوریم

سوی آن وسواس طاعن ننگریم

پیرو پیغمبرانی ره سپر

طعنۀ خلقان همه بادی شمر

آن خداوندان که ره طی کرده اند

گوش فا بانگ سگان کی کرده اند

3/4318

9-حکیم سنایی

پس نکو گفت آن حکیم کامیار

که تو طفلی خانه پرنقش و  نگار

درالهی نامه بس اندرز کرد

که برآر ازدودمان خویش گرد

4/2566

 

برداشت مولانا

غره شدن آدمی به ذکاوت وتصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست .

 

10-حکیم سنایی

چون زبان حسد شود نخاس

یوسفی یابی ازگزی کرباس

برداشت مولوی

آفات دهان بینی وتاثیرالقاء وتلقین درافراد :

در دل خوارزمشه این دم کارکرد

اسپ را درمنظر شه خوار کرد

چون غرض دلاله گشت و واصفی

ازسه گز کرباس یابی یوسفی

6/3460

 

ب) توصیف هایی که مولانا ازسنایی نموده :

 

سنایی :

1-حکیم پردۀ 1/3426

2-حکیم غزنوی 1/1905 ،3/2771 ، 3/3749 ، 3/4229

3-حکیم کامیار 4/2566

 

عطار

(1)

 

عطاربزرگ دین

 

سخنان عطارو بهره های عرفانی مولانا

1-سخن عطار

تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون میخور

که صاحب دل اگرزهری خورد آن انگبین باشد

 

برداشت مولانا

سالک درابتدای راه باید برریاضت وترک امور مباح سخت مواظبت داشته باشد

اما وقتی به مرتبه ی پختگی وکمال نسبی رسید بدان ریاضات وترک امورمباح حاجتی نیست ( فرق سالک ناقص با سالک کامل ).

صاحب دل را ندارد آن زیان

گرخورد او زهرقاتل را عیان

زآنک صحت یافت واز پرهیز رست

طالب مسکین میان تب درست ...

کاملی گرخاک گیرد زرشود

ناقص ار زربرد خاکسترشود

1/1603

 

2-سخن عطار

رحمه الله علیه گفته است

ذکرشه محمود غازی سفته است

کزغزای هند پیش آن همام

درغنیمت او فتادش یک غلام

پس خلیفه ش کرد و برتختش نشاند

برسپه بگزیدش وفرزند خواند

طول و عرض و وصف قصه تو بتو

درکلام ان بزرگ دین بجو

6/1383...

 

برداشت مولانا

(رک : فص 4. خلاصه ی قصه ها ش 2-2)

 

نمودها و برداشت های عرفانی مولانا ازشعرا

 

امرء القیس

 

عاشق متمکن سودازده

 

سنایی

 

حکیم الهی

 

عطار

 

بزرگ دین

 

( جدول ش 11)

 

نمودار بسامد کاربردهای لفظی مولانا ازشعرا درکتاب به ترتیب فراوانی عبارت است از: سنایی ، امرء القیس ، عطار وخاقانی 



تاریخ : چهارشنبه 17 شهریور 1395 | 12:26 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

سنایی ( حکیم غزنوی )

(4)


الف ) سخنان حکیم غزنوی وبهره های عرفانی مولانا

1- حکیم سنایی

بهرچ ازراه مانی چه کفر آن حرف و چه ایمان

بهرچ ازدوست دورافتی چه زشت آن نقش چه زیبا


برداشت مولانا

اگرشاهد حقیقت را مشاهده نمودی و بعد بدنبال اثبات آن بگردی ، زیان کردی

جملۀ عالم زآن غیور آمد که حق

برد درغیرت برین عالم سبق ...

شاه را غیرت بود برهرک او

برگزیند بعد زآن که دید رو

1/1763


2-حکیم سنایی

بشنو این پند ازحکیم غزنوی

تابیابی درتن کهنه نوی

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

سخت باشد چشم نابینا و درد

1/1905


برداشت مولانا

دربرابر پیر متواضع باش :

معنی مردن زطوطی بد نیاز

درنیاز و فقر خود را مرده ساز

تادم عیسی ترا زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

1/1910


3-حکیم سنایی

آسمانهاست در ولایت جان

کارفرمای آسمان جان

در ره روح پست وبالاهاست

کوههای بلند و دریاهاست


برداشت مولانا

صورت کلی و اعلای هرموجودی درجهان غیب نیز موجود است ، اما فقط برخاصان مشهود است :

غیب را ابری و آبی دیگرست

آسمان و آفتابی دیگرست

نآید آن الا که برخاصان پدید

باقیان فی لبس من خلق جدید

1/2036


4-حکیم سنایی

بشنو الفاظ حکیم پردۀ

سرهمانجا نه که باده خوردۀ

مست ازمیخانۀ چون ضال شد

تسخرو بازیچۀ اطفال شد

1/3426


برداشت مولانا

حال ومستی خود را از جاهلان( گرفتاران در دام هوی و هوس ) باید پنهان داشت زیرا آنان از خمار می عشق بی خبرند و ترا به مسخره می گیرند :

او چنین و کودکان اندر پیش

بی خبر ازمستی و ذوق میش

خلق اطفال اند جز مست خدا

نیست بالغ جز رهیده ازهوا

1/3429


5-حکیم سنایی

ان چنان گوید حکیم غزنوی

درالهی نامه گرخوش بشنوی

کم فضولی کن تو درحکم قدر

درخور امد شخص خر با گوش خر

شدمناسب عضوها و ابدان ها

شد مناسب وصف ها با جان ها

3/2771


برداشت مولانا

صفات هرروحی مناسب با هویت ذاتی آن روح است که خداوند تقدیرنموده

وصف هرجانی تناسب باشدش

بی گمان باجان که حق بتراشدش

چون صفت باجان قرین کردست او

پس مناسب دانش همچون چشم و رو

3/2774


6-حکیم سنایی

ترک جوشش شرح کردم نیم خام

ازحکیم غزنوی بشنو تمام

درالهی نامه گوید شرح این

آن حکیم غیب وفخرالعارفین

غم خور و نان غم افزایان مخور

زآنک عاقل غم خورد کودک شکر

3/3749


برداشت مولانا

غم خوردن باعث تکامل روحی و شخصیتی می شود و به توفیق های روحی و شادی های حقیقی منجر می شود :

غم چو آیینه ست پیش مجتهد

کاندرین ضد می نماید روی ضد

بعد ضد رنج آن ضد دگر

رو دهد یعنی گشاد و کر و فر

3/3762


7-حکیم سنایی

خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی

بهرمحجوبان مثال معنوی

که زقران گرنبیند غیرقال

این عجب نبود زاصحاب ضلال

3/4229


برداشت مولانا

نقد کوردلان محجوب که ازدریافت حقیقت معذورند ( ازجمله حقیقت مثنوی )

کز شعاع آفتاب پر زنور

غیرگرمی می نیابد چشم کور

خربطی ناگاه از خر خانۀ

سر برون آورد چون طعانۀ

کین سخت پستست یعنی مثنوی

قصۀ پیغمبرست و پی روی ...

3/4231

 

ادامه دارد...



تاریخ : سه شنبه 16 شهریور 1395 | 12:58 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

11

شعرا


امرء القیس[1]

(2)

امرء القیس درمثنوی عاشق متمکنی است که باجهاز فقررهسپارمنزل دوست می شود.


تجلی امرء القیس درمثنوی


الف ) قصه ی امرء القیس درمثنوی

تغییر و دگرگونی روحی امرء القیس و رفتن وی به روم

امرء القیس پادشاهی بود که ازنظر کمال و جمال ، یوسف وقت خود بود اما عشق حق او را اززندگی دلزده نموده و به بیرون ازسرزمین عرب کشانده بود. او به روم رفت و به خشت زنی مشغول شد. این موضوع توسط فردی به اطلاع پادشاه روم رسید . پادشاه روم شبانه پیش امرء القیس آمد وضمن تعریف و تمجید ازامرء القیس به او گفت : اگر پیش ما بمانی بخت به ما رو نموده ، من وملک من غلام تو هستیم . درابتدا امرء القیس ساکت بود و به حرف های پادشاه روم گوش می داد ، اما ناگهان به سخن آمد و پرده از اسرار درون خود برداشت . پادشاه روم شیفته ی سخنان وی گردید  و سودای امرء القیس در وجود وی نیز جای گرفت .پس همراه و رفیق امرء القیس گشت و با او تا بلاد دور رفت ( دفترششم ابیات 3999تا3986).

برداشت مولانا

هرگاه عشق حق برجانی تجلی نماید از زر و زیور دنیوی دست می شوید و به سوی فقر و فنا می رود .

تابلاد دور رفتند این دو شه

عشق یک کرت نکردست این گنه

بربزرگان شهد برطفلانست شیر

او به هر کشتی بود من الاخیر

غیراین دو بس ملوک بی شمار

عشقشان ازملک بربود وتبار

6/3997

ب) توصیف هایی که مولانا ازامرء القیس نموده است :

امرء القیس :

1-شه 6/3997

2-ملیک خوب رو 6/3989

3-یوسف وقت 6/3990


خاقانی ( رک : فص 1.سلیمان . شا. ش 1-1)



[1] امرء القیس ، معروف ترین شاعر دوره ی جاهلی فرزند حجر کندی متولد سال 467 م ومتوفای سال 545 م حدود یک قرن پیش ازاسلام می زیست .او خود مردی شاعرپیشه واهل عیش و عشرت با زنان بود .شرح جامع مثنوی . ج 6. ص 1029. قصه ی گریختن او ازملک با تاریخ توافق چندانی ندارد .سرنی . ج 2. ص911



تاریخ : دوشنبه 15 شهریور 1395 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 فرج [1]

(4)

فرج درمثنوی بنده ای است که زرق وبرق عروس دنیا او را می فریبد ودل درگرو او می نهد اما ازپیوند با او به سعادت نمی رسد .

 

تجلی فرج در مثنوی

 

خواجه ای غلامی هندو به اسم فرج داشت که او را از کودکی به غلامی گرفته و پرورش داده بود . ازقضا خواجه دختری زیبا با خواستگاران فراوان نیز داشت . بعد ازمدتی فرج عاشق دختر خواجه می شود. خواجه قول ازدواج دختر خود را به کس دیگری می دهد و هنگامی که فرج ازاین امر اگاه می شود بیمارمی گردد. خواجه ازهمسرخود می خواهد که علت بیماری و لاغری فرج را جویا شود . همسرخواجه بعد از کند و کاو ازفرج پی می برد که وی عاشق دخترش می باشد . درابتدامادر دختر عصبانی می شود و قصد ازبین بردن او را می کند اما جلوی عصبانیت خود را می گیرد و به خواجه خبر می دهد. خواجه تدبیری می اندیشد و وعده ی ازدواج دختر خود را به فرج می هد .فرج باشنیدن این وعده بهبودی می یابد . بعد شب عروسی، خواجه امردی را بزک کرده و به حجله ی فرج به جای دختر خود می فرستد . فرج درتاریکی شب متوجه این موضوع نمی شود وازجانب امرد نیز آزار واذیت فراوانی می بیند . روز بعد که فرج دختر خواجه را می بیند با نگاه حاکی ازخشم وحیرت به او می گوید : خاک برسرت هرگزکسی با چون تویی وصلت نکند که روز چنین زیبارو می نمایی و شب ، زشت رو و زشت سیرتی .( دفتر ششم ابیات 321تا249).

 

برداشت مولانا ازاین قصه ونمودهای عرفانی آن

 

دختر خواجه مظهر دنیا و بهره های دنیوی ، امرد مظهر باطن دنیا

مولانا دراین قصه به نقد دنیا پرستی وظاهرگرایی می پردازد

همچنان جملۀ نعیم این جهان

بس خوشست ازدور پیش ازامتحان

می نماید درنظر ازدور آب

چون روی نزدیک باشد آن سراب

گنده پیرست او و ازبس چاپلوس

خویش را جلوه کند چون نو عروس

هین مشو مغرور ان گلگونه اش

نوش نیش آلودۀ او را مچش

صبرکن کالصبرمفتاح الفرج

تانیفتی چون فرج درصد حرج

6/299

دنیا و بهره های دنیوی به ظاهر پرزرق و برق و شیرین می نماید اما درباطن بی فروغ و زهر است .

 

قیماز [2]

(1)

قیماز درمثنوی به معنی مطلق غلام بکاررفته است ( اسم خاص درمعنای عام )

بر درخانۀ بگو قیماز را

تابیارد ان رقاق و قاز را

2/2191

 

نمودها و برداشت های عرفانی  مولانا ارغلامان

 

ایاز

 

عاشق ازخود رسته ، عاشق وعارف بالله ، ولی واصل ، انسان کامل ، بنده ی مقرب و شافی

 

سنقر

 

غلام عاشق

 

فرج

 

بنده ی فریب خورده

 

(جدول ش 10)

نمودار بسامد کاربردهای لفظی مولانا ازغلامان درکتاب به ترتیب فراوانی عبارت است از : ایاز ، سنقر ، فرج ، ایبک و ... می باشد

 



[1] این حکایت درماخذی نیامده است .شاید ازحکایات عامیانه آن دوران باشد و یاممکن است پرداخته ی ذهن مولانا باشد .الله اعلم .شرح جامع مثنوی معنوی . ج 6. ص 95

 

[2] استاد زرین کوب معتقد است که کلمه ی قیماز و نظایران که درمثنوی به کرات آمده ازجمله نام های مشهور و متداول دربین عامه ی مردم بوده است ( رک سرنی ج 1 . ص 393) شرح جامع مثنوی ج2. ص 551



تاریخ : یکشنبه 14 شهریور 1395 | 01:22 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 سنقر

(8)

سنقردرمثنوی غلام عاشقی است که لذت مناجات با دوست او را چنان مست می نماید که ازامیرخود غافل می شود .

تجلی سنقردرمثنوی

1-سنقر-مطلق غلام ( اسم خاص درمعنای عام )

سرچارق را بیان کن ای ایاز

پیش چارق چیستت چندین نیاز

تابنوشدسنقرو بک یارقت [1]

سرّ سرّ پوستین و چارقت

5/33522

2-سنقر-غلام امیری

خلاصه ی حکایت امیر و غلام نماز دوستش

امیری سحرگاهان می خواست به گرمابه برود به غلام خود سنقرگفت : وسایل حمام مرا ازالتون ( کنیز) بگیر تا به گرمابه برویم . سنقروسایل را آماده کرد و با امیر براه افتاد .دروسط راه بانگ اذان ازمسجد به گوش سنقررسید. سنقرسخت به نماز حریص بود. به امیرگفت ک لحظه ای درمغازه ی کنارمسجد صبرکن تامن نماز بخوانم بعد برویم . امیرقبول کرد و سنقرتانزدیک چاشت درمسجد ماند. امیرمدتی منتظرشد . سرانجام صبراو به سرآمد وسنقررا صدا زد و گفت : سنقربیا . سنقرگفت : ای امیر او مرا نمی گذارد که ازمسجد بیرون بیایم امیرتا هفت بار دیگر سنقر را صدا زد . باز هم سنقرهمان جواب را به او داد . امیرکه دیگر صبرش به سرآمده بود به سنقرگفت : آخرکسی دیگر درمسجد نمانده است ، پس چه کسی تر ازآمدن باز می دارد ؟ سنقرجواب داد : همان کسی که نمی گذارد تو به مسجد قدم بگذاری ( دفترسوم ابیات 3075تا3055).

برداشت مولانا

بودن درکنارکسی و مصاحبت ظاهری موجب شناخت وتفاهم نمی شود .چه بسا دوتن سال ها درکنار هم زندگی کنند اما ازمرتبه ی روحی یکدیگر آگاه نشوند مثل امیرکه ازمرتبه ی والای روحی غلام خود خبرنداشت .



[1] سنقر و بک یارق ازنام های ترکی است و ظاهرا دراینجا معادل فلان و بهمان است انقروی می گوید : نام دوغلام سلطان محمود بوده است .شرح جامع مثنوی .ج 5. ص 918



تاریخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 02:17 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 2-3-خلاصه ی قصه ی محمود وگلایه امرا به وی برای مقرری زیاد ایاز

پس ازاین که امیران ازسلطان محمود گلایه کردند که چرا به ایاز به اندازه ی سی نفر مقرری می دهی ، محمود سی نفر ازامرای خود را برای کسب یک خبر به ترتیب به سوی کاروانی که دزنزدیکی انان بود فرستاد . انان فقط برای همان خبرجواب آوردند .بعد محمود به آنان گفت ، من روزی ایاز را مثل شما بسوی کاروانی فرستادم و بدون این که از او بخواهم باهوش و ذکاوتی که داشت نه تنها جواب ان سوال را آورد بلکه به ابتکار خود مسائل فراوان دیگری را نیز ازان کاروان به دست آورد . حالا فهمیدید که چرا مقرری او به اندازه ی سی امیر است . ( دفترششم ابیات 404تا 385)

کلیت شخصیت ایاز دراین قصه

نمودهای عرفانی قصه

1-ایازمظهر انسان کامل ، امیران مظهر انسان های ناقص ، محمود مظهر حق 

چون امیران ازحسد جوشان شدند

عاقبت برشاه خود طعنه زدند

کین ایاز تو ندارد سی خرد

جامگی ء سی امیر او چون خورد...

گفت امیرانرا که من روزی جدا

امتحان کردم ایاز خویش را

که بپرس ازکاروان تا ازکجاست

او برفت این جمله واپرسید راست

بی وصیت بی اشارت یک بیک

حالشان دریافت بی ریبی و شک

هرچه زین سی امیر اندر سی مقام

کشف شد زو ان بیکدم شد تمام

6/385

 

برداشت کلی مولانا ازقصه

مولانا این قصه را وسیله ای برای نقد عقاید حامیان جبر ( جبرعوام ) قرارداده و اختیار را برجبر ترجیح داده است .

پس بگفتند ان امیران کین فنیست

ازعنایتهاش کارجهد نیست

قسمت حقست مه را روی نغز

دادۀ بختست گل را بوی نغز

گفت سلطان بلک انچ ازنفس زاد

ریع تقصیرست و دخل اجتهاد

ورنه آدم کی بگفتی باخدا

ربنا انا ظلمنا نفسنا

6/401

3-توصیف هایی که مولانا از ایاز نموده است

ایاز :

1-آمده (واصل )6/239

2-امین 5/364

3-بی ندید 5/1989

4-پرصفا 5/4057

5-پاک 5/2109

6-پرنیاز5/3708

7-دیوکش 5/4031

8-رشک ملک 5/1884

9-زیرک5/1857

10-شاه ساز5/1882

11-شاه شاهان 5/1882

12-صابر5/1994

13-صدق کیش 5/3708

14-محبوب 5/1876

15-مهذب 6/239

16-مهرافزا5/4088

17-نیکوپی 5/2094

 

4-کاربردهای ادبی ( تشبیه و استعاره )

ایاز:

1-اختر5/2134

2-بحربی قعر5/2112

3-دریاست قعرش ناپدید 5/1879

4-شیرنر5/4031

5-کوه و صدکوه 5/2112

 

ایبک

(2)

ایبک درمثنوی به معنای مطلق غلام امده است ( اسم خاص درمعنای عام )

گفت ای ایبک ترازو را بیار

گربه را من برکشم اندرعیار

5/3415

ونیز: رک : 5/3081

 

بک یارق

(1)

بک یارق درمثنوی به معنای مطلق غلام آمده است ( اسم خاص درمعنای عام )

( رک : سنقر) 



تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 01:41 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

2-2-خلاصه ی قصه محمود وایاز و گوهر

محمود گوهری بسیارگرانبها به وزیر خود می دهد و ازاو می خواهد آن را بشکند اما وزیرامتناع می کند . محمود به او آفرین می گوید و خلعت می دهد . سپس به تقلید از وزیر ، دیگر امرا نیز ازشکستن آن خود داری می نمایند تادور آخر نوبت به ایاز می رسد و آن را بی درنگ می شکند امیران این کار او را زشت می شمارند و او را سرزنش می کنند ، اما ایاز با جوابی که به آنان می دهد به آنان می فهماند که آنان بدکرده اند زیرا درّ امرشاه را بخاطر سنگی شکسته اند . شاه آنان را ازخود دور می نماید و به جلاد می سپارد ایاز به شفاعت برمی خیزد و به لطفی خاص کرم و بخشندگی او را یاد آور می شود و علت گستاخی انان را در وفور عفو محمود شاه می داند ، اما پس ازاین ، ایاز ازشفاعتگری خویش نادم می شود وخود را مجرم می خواند  ، زیرا عظمت شاه را شناخته و درمقابل آن احساس عجز و فرومایگی نموده است ( دفترپنجم ابیات 4237تا4035).

 

کلیت شخصیت ایاز دراین قصه

 

نمودهای عرفانی قصه

1-ایاز مظهر عارف عاشق ، محمود مظهر حق ، گوهر مظهر جسمانیات که به واسطه ی ریاضت شکسته و آب می شود .

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر

چند می ارزد بدین  تاب وهنر

گفت افزون زانچ تانم گفت من

گفت اکنون زود خردش درشکن

سنگها دراستین بودش شتاب

خرد کردش پیش او بودن صواب

5/4054

بازارقیامت محل عرضه ی جواهراست . زاهد گوهر صورت آورد  وعارف گوهر محبت .  آن روز زاهد دربیم است ازخسران کار وعارف فارغ ازهرحال.

هست زاهد راغم پایان کار

تاچه باشد حال او روزشمار

عارفان زآغاز گشته هوشمند

ازغم و احوال اخر فارغ اند

5/4065

آری انان که گوهررنگین گزینند چه لایق که درصدرنشینند

گفت ایاز ای مهتران نامور

امرشه بهتربقیمت یا گهر

امرسلطان به بود پیش شما

یا که این نیکو گهربهرخدا ...

کرد اشارت شه به جلاد کهن

که زصدرم این خسان را دور کن

این خسان چه لایق صدرمن اند

کزپی سنگ امرما را بشکنند

5/4075

2-مظهرعاشق فانی

ای ایازگشته فانی زاقتراب

همچو اختر درشعاع افتاب

بلک چون نطفه مبدل تو بتن

نه ازحلول واتحادی مفتتن

عفوکن ای عفو درصندوق تو

سابق لطفی همه مسبوق تو

من که باشم که بگویم عفو کن

ای تو سلطان وخلاصۀ امرکن

من که باشم که بوم من با منت

ای گرفته جملۀ منها دامنت

5/4148

خطاب دوست به عاشق لذت ومستیی می دهد که صدخم شراب هم کارآیی آن راندارد .

لذت تخصیص تو وقت خطاب

آن کند  که ناید ازصد خم شراب

چونک مستم کردۀ حدم مزن

شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیارانگاهم بزن

که نخواهم گشت خود هشیارمن

هرکه ازجام تو خورد ای ذوالمنن

تاابد رست ازهش و ازح زدن

خالدین فی فناء سکرهم

من تفانی فی هوا کم لم یقم

5/4201

3-ایاز مظهربنده ی مقربی که به مقام محبوبیت حق رسیده و درپیشگاه حضرت حق به شفاعت برمی خیزد

پس ایاز مهرافزا برجهید

پیش تخت ان الغ سلطان دوید

سجدۀ کرد و گلوی خود گرفت

کای قباد ی کزتو چرخ آرد شگفت ...

عفوهای جملۀ عالم ذرۀ

عکس عفوت ای زتو هربهرۀ

جانشان بخش و زخودشان هم مران

کام شیرین تو اند ای کامران

5/4088

 

برداشت کلی مولانا ازقصه

1-جوکلی داستان ناظربه امتثال بی چون و چرای امرحق است .

2-بطورکلی ایازمظهرعاشق فانی و محمود مظهرحق است

تحلیل داستان به طورجزئی

1-عارف برای نیل به مقصود به علل و اسباب صوری توجه ندارد چه او ازاسباب گسسته و به حق پیوسته ( توجه نکردن ایاز به گوهر گرانبها و شکستن آن بدون هیچ ترسی ).

هرکه پایندان وی شد وصل یار

او چه ترسد ازشکست و کارزار

چون یقین گشتش که خواهد کرد مات

فوت اسب و پیل هستش ترهات

5/4060

2-شفاعت عاصیان در روز جزا توسط اولیای حق

( رک : ش 2-2ن ش 1-3)

ادامه دارد...



تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 

10

 

غلامان

 

التون

(1)

التون درمثنوی به معنای مطلق غلام به کاررفته است ( اسم خاص درمعنای عام )

(رک: سنقر)

 

ایاز

(38)

ایاز درمثنوی عاشق ازخود رسته ای است که اختروجودش ازشعاع آفتاب وجود  معشوق نور می گیرد ولذت تخصیص خطاب معشوق او راچنان مست می نماید که درّ گرانبها دربرابر امر معشوق سنگی شکستنی جلوه می کند .

درطریق عشق ای سالک باش همچون ایاز

تا که محمودت بخواهد گوهرجان ، جان بباز

تجلی ایاز درمثنوی

1-ذکرنام قصه های ایاز درمثنوی

1-1-محمود وایاز و چارق و پوستین 

2-1-محمود و ایاز و گوهر

3-1-محمود وگلایه امرا به وی برای مقرری زیاد ایاز

2-خلاصه قصه ها

1-2-خلاصه قصه محمودوایاز و چارق و پوستین

ایاز حجره ای داشت که پوستین و چارق زمان تنگدستی خود را دران آویخته بود ودرخلوت هرروز برای مدتی به حجره می آمد و به ان می نگریست تا دروضعیت کنونی دچارعجب وغرور نشود . امیران حسود و بد دل محمودبه او خبردادند که ایاز هرروز سیم و زرسلطان را ازخزانه می رباید و پنهانی به حجره ی خود می برد . سلطان که ایاز ، غلام محبوب و وفادار خود را به خوبی می شناخت . برای این که مدعیان را مسخره نماید به آنان گفت : شبانه درحجره ی ایاز را باز کنید و همیان های زر را بین خود تقسیم نمایید و آنچه را دیدیدبه اطلاع من هم برسانید . آنان چنین کردند ، اما خبری ازهمیانهای زرنبود و فقط پوستینی بود و چارقی آویخته . زار و پشیمان پیش شاه برگشتند . شاه که قیافه های شرمسارو پشیمان آنان را دید ازآنان خبرهمیانهای زررا گرفت . آنان با پشیمانی به عذرخواهی ازشاه پرداختند . اما محمود اظهار داشت : کسی که شما را باید ببخشد  ایاز است نه من . بااین حال ایاز وقتی ازموضوع خبردار شد برای شفاعت خواهی آنان نزد محمود رفت . ( مولانا شرح این قصه را دردفتر پنجم ازبیت 1856آغاز می نماید و دربیت 2149 رها می کند و باز پس از هزارو صدو چهاربیت، دربیت 3253 ان را ازسرمی گیرد ).

 

کلیت شخصیت ایاز و محمود در این داستان

نمودهای عرفانی قصه

1-ایاز مظهر انسان کامل وعاشق و عارف بالله و محمود مظهر حق

ایاز آن محبوب ومعشوق محمود خود نیز عاشق کیمیاگری است که قطره ای ازبحر وجود او جان ها را متحول می نماید .

این نکردست او وگر کرد او رواست

هرچه خواهد گو بکن محبوب ماست

هرچه محبوبم کند من کرده ام

اومنم من او چه گر درپرده ام ...

هفت دریا اندرو یک قطرۀ

جمله هستی زموجش چکرۀ

جمله پاکیها از ان دریا برند

قطره هایش یک بیک میناگرند

5/1876

ابیات فوق ناظر به اتحاد ظاهر و مظهر است .

ونیز رک : 5/1997

ایاز ان خروس خوش آواز درگاه الهی فقط برای دوست ، در وقتی که نکوست می خواند .

دوراین خصلت زفرهنگ ایاز

که پدید آید نمازش بی نماز

او خروس آسمان بوده زپیش

نعره های او همه در وقت خویش

ای خروسان ازوی آموزید بانگ 

بانگ بهرحق کند نه بهردانگ

5/1874

ابیات فوق ناظربه این معناست که در راه تبلیغ دین نباید ازمردم توقع درم و دینارداشت .

2-ایازمظهر عاشق فانی ومحودمظهر حق

ایاز عاشقی است که با پوستین و چارق فقرسوار بربراق فنا می گردد و بسوی محمود هستی عروج می نماید .

هیچ کس راتا نگردد او فنا

نیست ره دربارگاه کبریا

چیست معراج فلک این نیستی

عاشقانرا مذهب و دین نیستی

پوستین و چارق امد ازنیاز

درطریق عشق محراب ایاز

گرچه او خود شاه را محبوب بود

ظاهر و باطن لطیف و خوب بود

گشته بی کبر و ریا و کینۀ

حسن سلطانرا رخش ایینۀ

چونک ازهستی خود او دورشد

منتهاء کاراو محمود بد

6/232

3-ایازمظهرولی واصل ویادآور رمزگونه ی نام شمس

مولانا که همواره ازهجران وفراق شمس رنج می برد هرگاه سخن ازمحبوبی به میان می آید به زبان رمز و غیران یادی از محبوب خود می نماید و شرح هجران خود را بازگو می نماید :

ای ایاز ازعشق تو گشتم چوموی

مانده ام ازقصه  تو قصۀ من بگو

بس فسانۀ عشق تو خواندم بجان

تو مرا کافسانه گشتستم بخوان

5/1896

4-چارق مظهراصل ومنشا

چارقت نطفه ست وخونت پوستین

باقی ای خواجه عطای اوست این

بهران دادست تاجویی دگر

تو مگو که نیستیش جز این قدر

5/2115

ونیزرک: دفترپنجم ابیات 1970تا1966

 

برداشت کلی مولانا ازقصه

1-طرح یکی از مسائل بنیادین عرفان و تصوف که اتحاد ظاهر و مظهر ( اتحاد عاشق و معشوق ) است.

( رک : ش 2-1ن ش 1)

2-انسان باید به خود بنگرد که ازچه خلق شده است واصل ومنشا او ازچه است تادچارعجب وخود بینی نشود .

بازگردان قصۀ عشق ایاز

کان یکی گنجست مالامال راز

می رود هرروز درحجرۀ برین

تا ببیند چارقی با پوستین

زانک هستی سخت مستی اورد

عقل ازسرشرم ازدل می برد...

5/1918

ونیز: رک : 6/234 ، 6/241 ، 5/1958 ، 5/1966

 

تحلیل مفهومی داستان ها به طورجزئی

مولانا درمثنوی 4 بارقصه ی محمود و چارق و پوستین ایاز را بابرداشت های خاص به کاربرده است . وی یک بار در دفتر ششم و سه بار در دفتر پنجم به شرح این قصه می پردازد . وی بار اول حسد و بار دوم کبر و بارسوم حرص را بهانه ی اغاز این قصه قرار می دهد تادیگر آموزه های اخلاقی و عرفانی خود  را بیان نماید .

1-ذکرویاد رمزگونه ی شمس

( رک : ش 2-1ن ش 3)

2-در راه تبلیغ دین نباید ازمردم توقع درم ودینار داشت .

( رک : ش2-1ن ش 1)

3-مجبوب حق اگررنجی ببیند آن راعین ولا می داند ، زیرا به عاقبت اموربیناست .

صاحب تاویل ایازصابرست

کوببحرعاقبتهاناظرست...

گرزنم صدتیغ او را زامتحان

کم نگردد وصلت ان مهربان

داند او کان تیغ برخود می زنم

من ویم اندرحقیقت اومنم

5/1994

ابیات فوق ناظربه اتحاد ظاهرو مظهراست .

4-پوستین وچارق وسیله ی عبرت و نقد مشرب جبریان کاهل

پس همان درد و مرض را یاد  دار

چون ایاز ازپوستین کن اعتبار

پوستین آن حالت درد توست

که گرفتست آن ایاز آن را بدست

5/3208

ادامه دارد ... 



تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 02:36 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

وامق وعذرا

(1)(1)

وامق و عذرا مظهراتحاد عاشق ومعشوق

عشق مصدری است که هرکلمه ای ازآن مشتق گردد یک فعل ازان صرف می شود که برزمانی دلالت ندارد ولی مکانش در دل است .

در دل معشوق جمله عاشق است

در دل عذرا همیشه وامق است

در دل عاشق بجز معشوق نیست

درمیانشان فارق و مفروق نیست

6/2679


ویس و رامین

(6)(4)

ویس درمثنوی عاشقی است که ازشکوفه ی وجودش بوی معشوق به مشام می رسد .

تجلی ویس و رامین درمثنوی

1-ویس و رامین مظهر عشق مجازی

ویس و رامین خسرو وشیرین بخوان

که چه کردند ازحسد آن ابلهان

5/1204

2-ویس مظهرمطلوب نفسانی

ابلیس چون دلاله ای ماهرچنان صورت نفسانیات را درنظرت زیبا جلوه می دهد که ان را معشوق ومحبوب خود می پنداری و باعزمی جزم به سراغ آن می روی .

پس بجنبد اختیارت چون بلیس

شد دلاله آردت پیغام ویس

چونک مطلوبی برین کس عرضه کرد

اختیارخفته بگشاید نورد

5/2980

3-ویس مظهرعاشق فانی و رامین مظهرمعشوق واقعی

بوی رامین می رسد ازجان ویس

بوی یزدان می رسد هم ازاویس

4/1828

4-ویس مظهرمعشوق واقعی (جنبه ی معنوی وجود ) و رامین مظهر عاشق واقعی

یارتو خورجین تست و کیسه ات

گرتو رامینی مجو جز ویسه ات

ویسه ومعشوق تو هم ذات تست

وین برونیها همه آفات تست

3/228

آنگاه که حق ، پیکرعالم را آفرید دستی براو زد و جنبشی دروی ندید . او چون عاشق بود به دلسوزه آهی کشید ، عالم که دم عاشق به وی رسید ، عاشق گشت و به جنبش افتاد و معشوق را دربرکشید

ازقدیم و حادث و عین و عرض

پیچشی چون ویس و رامین مفترض

6/3952

بیت فوق ناظر به این مطلب است که عشق درهمه ی موجودات ساری و جاری است و رابطه ی عاشق و معشوقی درتمام اجزای عالم برقراراست ازادنی تااعلی مرتبه ی وجود (حضرت حق ).

 

نمودها وبرداشت های عرفانی مولانا ازعاشقان ومعشوقان

  

 

خسرو

 

عشق مجازی ، انسان کامل

 

رامین

 

 

عاشق واقعی ، معشوق واقعی ، عشق مجازی

 

 

شیرین

 

 

عشق مجازی ، معشوق ازلی (حق )

 

 

عذرا

 

 

اتحاد عاشق و معشوق

 

 

فرهاد

 

 

 

عاشق فانی

 

لیلی

 

 

معشوق ازلی (حق )، عشق مجازی

 

 

مجنون

 

 

عاشق سودازده ، عارفان روشن بین ، عقل لطیف نورانی ، عشق مجازی

 

 

وامق

 

 

 

 

اتحاد عاشق و معشوق

 

 

ویس

 

 

 

معشوق واقعی ، ( جنبه ی معنوی وجود ) ، مطلوب نفسانی ، عاشق فانی ، عشق مجازی

 

 

 (جدول ش 9 )

فراوانی نموداربسامد کاربردهای لفظی مولانا ازعاشقان و معشوقان درکتاب : مجنون ، لیلی ، ویس ، رامین ، شیرین ، خسرو، فرهاد و ... می باشد 



تاریخ : سه شنبه 9 شهریور 1395 | 02:47 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

6-2-سخن خلیفه به لیلی که چرا مجنون دیوانه ی چون تویی است .

خلیفه به لیلی گفت : تو آن لیلیی که مجنون دیوانه ی توست ؟ تو که از زیبارویان دیگرزیباترنیستی . لیلی پاسخ داد: سخن کوتاه کن که تو مجنون نیستی تابتوانی قضاوت کنی ( دفتراول ابیات 409تا407)


الف ) برداشت مولانا ازقصه

1-حقیقت نوعیه ی اولیاء الله راهرکسی نمی تواند مشاهده نماید ( مولانا برای بیان  این مطلب این تمثیل را آورده است ).

ای بسا اصحاب کهف اندر جهان

پهلوی تو پیش تو هست این زمان

غار بااویاربا او در سرود

مهربرچشمست و برگوشت چه سود

1/405


2-شناخت آدمیان نسبی است


3-دیگراشارات مولانا درمثنوی به قصه ی لیلی و مجنون وبرداشت های مولانا ازآنها .

الف ) مجنون مظهر عشاق پاکباخته و واقعی ولیلی مظهرمعشوقان واقعی 

1-گویا عاشقان راحسی دیگراست آنجا که همگان یار آشنای خود را ازروشناسند

عاشقان بیدل ، معشوق درخاک خفته ی خود را ازبو شناسند .

همچو مجنون بو کنم من خاک را

خاک لیلی رابیابم بی خطا

6/2830

بیت فوق تعبیری براین است که عارفان ازظاهرپی به باطن می برند  .


2-کمال عشق ، مجنون شدن است و کمال لیلی مجنون بودن ، آنگاه که عشق به کمال رسد معشوق رنج عاشقی کشد وعاشق عزت معشوقی چشد .

دریکی گفته بکش باکی مدار

تاعوض بینی نظر را صدهزار

که زکشتن شمع جان افزون شود

لیلی ات ازصبرتو مجنون شود 

1/477

ابیات فوق ناظربه این مطلب است : آنگاه که عشق به کمال می رسد رابطه ی عاشق و معشوقی برعکس می شود .


3-بت هرکس هوای دل اوست بت مجنون رخ لیلی اوست اما بت ایاز چراست چارق و پوست ؟

ای ایاز این مهرها برچارقی

چیست آخر همچو بربت عاشقی

همچو مجنون ازرخ لیلی خویش

کرده یی تو چارقی را دین و کیش

5/3251


4-در راه عشق باید چو مجنون بود یا دل زخون پرداشت یا غرق درخون بود ونی همواره این حدیث می گوید :

نی حدیث راه پرخون می کند

قصه های عشق مجنون می کند

1/13


5-قصه ی عشق لیلی و مجنون چنان  درفرهنگ ادبی مولانا نفوذ نموده که به صورت اسطوره ای درآمده است . به طوری که مولانا هرگاه بخواهد ازعاشق سخن بگوید نام مجنون را به مستعار بکارمی برد وهنگامی که ازمعشوق نام می برد لیلی را جایگزین آن می نماید .

یاد یاران یار را میمون بود

خاصه کان لیلی و این مجنون بود

1/1559

ونیزرک: 1/1979 ، 6/288


ب) مجنون مظهر عشق مجازی

عاشق مجاز که فقط بردرگه دوست آهنگ نیاز کند پس عاشق حقیقت به چه رو دست به گدایی دراز کند :

عاشق عشق خدا و آنگاه مزد

جبرئیل موتمن و آنگاه دزد

عاشق آن لیلی کور و کبود

ملک عالم پیش او یک تره بود

پیش او یکسان شده بد خاک و زر

زر چه باشد که نبد جان را خطر

5/2718

ابیات  فوق ناظر به این مطلب است که عشق باعث بلند طبعی می شود .

4-توصیف هایی که مولانا ازمجنون ولیلی نموده است :

 

لیلی : کور و کبود 5/2719

 

مجنون :

1-خام 3/569

2-دلیر4/1553

3-عاشق 5/2016

4-عشق خو 5/2003

 

5-کاربردهای ادبی ( تشبیه و استعاره )

 

مجنون :

1-صدف 5/2017

2-گوی 4/1555

3-منبل 5/2016

 

لیلی:

1-درّ5/2017

2-شراب 5/3291

3-می 5/3288

 



تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

2-2-بیمارشدن لیلی

روزی مجنون شنید که لیلی بیمارشده است .گفت که من چگونه و بی بهانه به عیادت لیلی بروم و اگرازاو احوالپرسی نکنم پس چه کنم ؟ کاشکی طبیب حاذقی بودم و به این بهانه به بالین لیلی می رفتم ( دفتراول ابیات 2695تا2691).

الف ) برداشت مولانا ازاین قصه

1-بشروقتی به ناچیزی خود وعظمت حق پی می برد خجالت می کشد او را بخواند .خداوند رحمان ما را به سوی خود می خواند تا شرم مابریزد .

قل تعالوا گفت حق ما را بدآن

تابود شرم اشکنی ما رانشان

1/2694


ب)نمودهای عرفانی قصه

لیلی مظهرحق  ( معشوق ازلی )

3-2-نواختن مجنون سگ کوی لیلی را

مجنون سگی رانوازش می کرد و می بوسید .فضولی به او گفت : ای مجنون  مگر نمی دانی که سگ نجس است و به نجاسات آلوده ، چرا چنین براو بوسه می زنی ؟ مجنون به او گفت : تو ظاهر این سگ را می بینی اگرازچشم من به آن بنگری این چنین نخواهی گفت. زیرااین سگ پاسبان کوی معشوق من ، لیلی است . ( دفترسوم ابیات 579تا567).

 

الف ) برداشت مولانا ازاین قصه

نفی صورت گرایی

گرزصورت بگذرید ای دوستان

جنتست وگلستان درگلستان

3/578

مولانا با بیان  این قصه به سالکان گوشزد می نماید که :

ای سالک اگرطالب یارحقیقتی ، به کسی که یار حقیقت رامشاهده نموده احترام بگذار و عشق بورز. اگرچه او به ظاهرحقیرمی نماید اما چون درکوی یارقدم نهاده ، گرامی است .

همتش بین و دل و جان وشناخت

کوکجا بگزیدومسکن گاه ساخت

او سگ فرخ رخ کهف منست

بلک او هم درد وهم لهف منست

آن سگی که باشد اندرکوی او

من بشیران کی دهم یک موی او

3/574

مولانا دراین قصه اشاره ی ضمنی دارد به این مطلب که :

دیده های ظاهربین ازدیدن کنه حقیقت بی بهره اند

گفت مجنون تو همه نقشی و تن

اندرآ و بنگرش ازچشم من

3/572


ب) نمودهای عرفانی قصه

لیلی مظهرحق ( معشوق ازلی ) وسگ کوی لیلی مظهرعارف واصل

4-2-مجنون وناقه ی مجنون

روزی مجنون سواربرشترخود شد تا به کوی لیلی برود . مجنون شتر را می راند ، اما شتر نیز خود مجنون  لیلی خود بود ، لیلی او کره اش بود که درطویله مانده بود ، زیرا تاب سفرنداشت . پس هم مجنون عاشق بود و هم شتر ، و ازانجایی که دو ضد نمی توانند همراه خوبی برای هم باشند هرگاه شترافسارخود راسست می دید درمی یافت که مجنون یا به خواب رفته است و یا ازاو غافل شده ، فورا جهت حرکت را معکوس می کرد و به سوی کره ی خود باز می گشت . مجنون نیز پس ازمدتی به خود می آمد و می دید که فرسنگ ها ازکوی لیلی دور شده است . خلاصه برای مسافت سه روزه سال ها دردشت و هامون سرگردان بود تا این که دانست بااین شترنمی تواند به کوی لیلی برسد. پس خود را ازشتربه زمین افکند و آن را درصحرا رها کرد ، و چنان خود را ازروی شتربه زمین افکند که پایش شکست اما پای خود را بست و گفت : مثل گوی می شوم وغلطان می روم ( دفترچهارم ابیات 1562تا1533).


الف) برداشت کلی مولانا ازقصه

چالش دائمی عقل و نفس

مولانا دراین قصه اشاره ضمنی به این مطلب دارد که :

شرط رسیدن به وصال معشوق تواضع و فروتنی و شکستن نفس است .

عشق مولی کی کم ازلیلی بود

گوی گشتن بهراو اولی بود

گوی شو می گرد برپهلوی صدق

غلط غلطان درخم چوگان عشق

4/1557


ب)نمودهای عرفانی قصه 

مجنون ،مظهرعقل لطیف نورانی ، لیلی مظهرحق ، ناقه مظهرنفس اماره ، کره ی ناقه مظهر شهوات نفسانی :

گفت ای ناقه چو هردو عاشقیم

مادوضد پس همره نالایقیم

نیستت بروفق من مهر ومهار

کرد باید ازتو صحبت اختیار

این دو همره همدگررا راه زن

گمره آن جان کو فرو ناید زتن

جان زهجرعرش اندرفاقۀ

تن زعشق خاربن چون ناقۀ ...

تاتو با من باشی ای مردۀ وطن

پس زلیلی دورماند جان من

4/1542


5-2-شکایت اطرافیان مجنون به مجنون که ازلیلی زیباترهم هست

خویشان مجنون او را بخاطرعشق لیلی سرزنش می کردند و به او می گفتند : به خاطرچه به لیلی عشق می ورزی ؟ او که زیبایی معمولی دارد.مجنون درپاسخ به آنان گفت : شما ظاهراو را می بینید و من باطن را . اگرشما هم ازمنظرمن به لیلی بنگرید می بینید که او بسیارزیباست ( دفترپنجم ابیات 3291تا3286).


الف) برداشت کلی مولانا ازاین قصه

یک پدیده ازمناظر مختلف نتایج مختلف وحتی متضاد به دست می دهد . بنابراین می توان گفت : اذواق ومواجید روحانی برای عده ای مشهود است و برای عده ای مجهول ، زیرا مناظرانها مختلف است .

گونه گونه شربت و کوزه یکی

تانماند درمی غیبت شکی

باده ازغیبست وکوزه زین جهان

کوزه پیدا باده در وی بس نهان

5/3304


ب) نمودهای عرفانی قصه

مجنون مظهرعارفان روشن بین و نکوهندگان مجنون مظهرافراد ظاهربین

گفت صورت کوزه است و حسن می

می خدایم می دهد ازنقش وی

مرشما را سرکه داد ازکوزه اش

تانباشد عشق اوتان گوش کش

ازیکی کوزه دهد زهر و عسل

هریکی را دست حق عز و جل

5/3288...

ابیات فوق ناظر به این مطلب می باشد که اسرار الهی فقط برمحرمان درگاه آشکار می گردد.

ادامه دارد ...



تاریخ : شنبه 6 شهریور 1395 | 11:39 ب.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

9

 

عاشقان ومعشوقان

 

خسرو و شیرین

(3)(3)

تجلی خسرو و شیرین درمثنوی

 

1-خسرو و شیرین مظهرعشق مجازی 

مولانا به همه ی عاشقان حقیقت گوشزد می نماید که عشق این دو دلداده را مایه ی عبرت خود قراردهند و به طریق آنان نروند که چیزی عایدشان نمی شود ، زیرا آنان به راهی رفتند که هم خودشان نابود شدند وهم عشقشان .

ویس و رامین خسرو وشیرین بخوان

که چه کردند ازحسد ان ابلهان

که فنا شد عاشق و معشوق نیز

هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز

5/1204

2-خسرو مظهر انسان کامل ومرشد واصل وقند مظهر معارف الهی

خسرو وشیرین جان نوبت زدست

لاجرم درشهر قند ارزان شدست

یوسفان غیب لشکرمی کشند

تنگهای قند و شکرمی کشند

5/2525

3-شیرین مظهرحق ( معشوق ازلی ) وخسرو مظهرانسان کامل

عشقی شیرین است که معشوق شیرین است وخسرو ان برتخت شیرین است

نیشکرکوبید کاراینست وبس

جان برافشانید یار اینست و بس

یک ترش درشهر ما اکنون نماند

چونک شیرین خسروان را برنشاند

نقل برنقلست ومی برمی هلا

برمناره رو بزن بانگ صلا

5/2530

 

فرهاد و شیرین

(1)

فرهاد مظهر عاشق فانی

چون تو شیرین نیستی فرهاد باش

چون نه ای لیلی تو مجنون گرد فاش [1]

معنی مردن زطوطی بد نیاز

درنیاز و فقرخود را مرده ساز

 

مجنون ولیلی

(20)(18)

مجنون درمثنوی عاشقی است که ازمی جمال معشوق چنان مست می گردد که جز او نمی بیند و اتش هجران چنان سودایی در وجودش می افکند که به دست بوسی سگ کوی معشوق می رود .

 

تجلی عشق مجنون ولیلی درمثنوی

 

1-ذکرنام قصه های لیلی و مجنون درمثنوی

1-1-بیمارشدن مجنون ازعشق لیلی

2-1-بیمارشدن لیلی

3-1-نواختن مجنون سگ کوی لیلی را

4-1-مجنون وناقه ی مجنون

5-1-شکایت اطرافیان مجنون به مجنون که ازلیلی زیباترهم هست

6-1-سخن خلیفه به لیلی که چرا مجنون دیوانه ای چون تویی است


2-خلاصه قصه ها

1-2-بیمارشدن مجنون ازعشق لیلی

روزی مجنون براثردرد فراق لیلی بیمارشده بود و گرمای شعله های عشق چنان خون او را به جوش آورده بود که او را دچار خناق ( گلو درد )نموده بود.طبیبی به بالین وی آمد و راه علاج او را رگ زدن دانست . پس به دستور طبیب فصادی را آوردند .فصاد بازوی وی را بست و نیشتری به دست گرفت امامجنون ناگهان فریاد زد که : ای فصاد بیا مزد خود را بگیر و رگ زدن را رها کن فصاد به او گفت : ای مجنون تو که همواره درمیان درندگان زندگی می کنی واز شیر نمی ترسی چگونه ازرگ زدن می ترسی ؟ مجنون گفت : من ازنیشترنمی ترسم ، چون وجود من ازعشق لیلی پراست ، می ترسم که نیشتری که به رگ من می زنی بربدن لیلی بزنی ( دفترپنجم ابیات 2020تا1999).

 

برداشت کلی مولانا ازقصه

بیان اتحاد ( وحدت ) عاشق ومعشوق ( اگرچه عاشق ومعشوق درظاهرمتضادند ولی درحقیقت باهم یکی هستند ).

لیک ازلیلی وجود من پرست

این صدف پرازصفات آن درست

ترسم ای فصاد گرفصدم کنی

نیش را ناگاه برلیلی زنی

داند ان عقلی که او دل روشنیست

درمیان ومن فرق نیست

5/2017

ادامه دارد ...



[1] این بیت درمثنوی نیکلسون  نیامده رک : مثنوی نسخه ی رمضانی .دفتر اول . ص 1 . سطر21( اخذ شده ازکتاب ازدریا به دریا )



تاریخ : شنبه 6 شهریور 1395 | 12:59 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

3-نمودهای عرفانی لقمان درمثنوی

درموارد ذیل لقمان هیچ زمینه ی داستانی درمثنوی ندارد و مولانا ازطریق تداعی موسیقیایی ( ضمن لحاظ نمودن تبادرمعنایی لقمان که اشاره به حکمت و معرفت وی دارد ) لقمان را به منزله ی امری متقابل با لقمه ( امورمادی ) آورده است .

1-3-لقمان مظهر روح ( روحی که کان ومعدن حکمت ومعرفت است )

بهرلقمه گشته لقمانی گرو

وقت لقمانست ای لقمه برو

ازبرای لقمۀ این خارخار

ازکف لقمان برون آرید خار

1/1961

2-3-لقمان مظهر حکیم دانا و عالم ربانی

وزفطام لقمه لقمانی شود

طالب اشکار پنهانی شود

3/52

4-توصیف هایی که مولانا ازلقمان نموده :

لقمان :

1-بنده ی پاک 2/1462

2-بنده شکلی 2/1484

3-پرمعانی 1/3586

4-خواجه 2/1484

5-خوارتن 1/3584

6-طفیل 1/3586

7- فتی 3/1851

8- کریم صبرخو 3/1850

 

5-کاربردهای ادبی ( تشبیه و استعاره )

لقمان :

1-جان و جهان 2/1520

2-لیل 1/3586

 

نمودها وبرداشت های عرفانی مولانا ازدانشمندان و صاحبنظران

 

ابوحنیفه

 

 

علمای ظاهر

 

 

ابوعلی سینا

 

 

کمال عقل

 

 

 

افلاطون

 

 

حکیم فرزانه ، کمال عقلانی ، پیر و مرشد ، طبیب جسمانی

 

 

تاج شیخ الاسلام

 

 

فاضل جاهل نما

 

 

جالینوس

 

 

 

حکیم دنیا دوست ،طبیب جسمانی

 

 

 

سیبویه

 

 

 

سرمشق کمال باطنی و جمال ظاهری

 

 

 

شافعی

 

 

علمای ظاهر

 

 

فخررازی

 

 

 

خردورزی های مدرسی ( عقل جزوی )

 

 

لقمان

 

عاشق صبور، حکیم دانا وعالم ربانی ، روح

 

 

 

(جدول ش 8)

نمودار بسامدکاربردهای لفظی مولانا ازدانشمندان و صاحبنظران درکتاب به ترتیب فراوانی عبارت است از: لقمان ، جالینوس ، تاج ، افلاطون سیبویه و... می باشد .



تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 01:59 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

لقمان

( 27)

لقمان درمثنوی عاشق صبوری است که نه تنها تلخی ها و مرارت های راه ، او را از رسیدن به وصال معشوق باز نمی دارد بلکه خود به پیشواز آن می رود تا دوستی خود را بیشتر اثبات نماید .


تجلی لقمان درمثنوی


1-ذکرنام قصه های لقمان درمثنوی

1-1-متهم کردن غلامان ، لقمان را به خوردن میوه های خواجه شان

2-1-خوردن لقمان خربزه ی تلخ را ازدست خواجه شان

3-1-لقمان و زره سازی داود ( 3/1842)

(رک : فص 1.داوود . شا . ش2)


2-خلاصه قصه


1-2--متهم کردن دیگر غلامان ، لقمان را به خوردن میوه های خواجه شان

لقمان ، غلام خواجه ای بود . روزی با دیگر غلامان برای چیدن میوه به باغ رفت . آنان هم میوه می چیدند و هم می خوردند ولی لقمان ازمیوه ها نمی خورد . خواجه وقتی فهمید که غلامانش درموقع میوه چینی ازمیوه ها خورده اند به آنان گفت : چرا میوه ها را خوردید؟ آنان گفتند : لقمان خورده است . خواجه برلقمان خشم گرفت . لقمان به وی گفت : برای این که خائن دربین ما مشخص شود بهتراست همه را امتحان بکنید ، به این صورت که اول به همه ، آب گرم بخورانید بعد شما سواره وما پیاده بدویم . خواجه قبول کرد . لقمان و دیگر غلامان بناچار از آب گرم خوردند و بعد ازان دویدند همه ، میوه های خورده شده را بالا آوردند بجز لقمان که فقط آب صاف استفراغ کرد و معلوم گشت که فقط لقمان است که ازمیوه ها نخورده است . ( دفتراول ابیات 3598تا 3584)

برداشت کلی  مولانا ازقصه

مکشوف شدن رازها در قیامت و عذاب دوزخ

حکمت لقمان چو داند این نمود 

پس چه باشد حکمت رب الوجود

یوم تبلی السرایرکلها

بان منکم کامن لایشتهی

چون سقوا ماء حمیا قطعت

جمله الاستار مما افظعت

1/3598


2-2-خوردن لقمان خربزه ی تلخ را ازدست خواجه اش

لقمان به ظاهر غلام خواجه ای بود  ولی درپیش خواجه ازفرزندان وی عزیزتر و محترم ترمی نمود به طوری که هرغذایی برای خواجه می آوردند اول دنبال لقمان می فرستاد تا او بخورد و بعد ، ازپس مانده ی لقمان ، خواجه می خورد وهر غذایی را که لقمان می خورد خواجه هم می خورد و هر غذایی را که لقمان نمی خورد خواجه هم نمی خورد . روزی خربزه ای به رسم ارمغان برای خواجه آوردند . خواجه  به فرزند خود گفت : برو لقمان را صدا کن .لقمان آمد . خواجه یک قاش ازخربزه ه برید  و به لقمان داد و او با اشتها ی تمام آن را خورد ، خواجه که چنین دید قاش دیگری به او داد . آن قدر لقمان با لذت خربزه را می خورد که خواجه هفده قاش از ان خربزه را به او داد . اشتهای فراوان لقمان به خوردن خربزه خواجه را برآن داشت که قاش آخر را خود بخورد . وقتی خورد ازتلخی آن حالش دگرگون شد . به لقمان گفت : تو چطوراین خربزه ی تلخ را خوردی و هیچ نگفتی ؟ لقمان گفت : ای خواجه من بارها ازدست تو نواله ها خوردم . شرمم آمد یک بار ازدست تو چیز تلخ نخورم .( دفتردوم ابیات 1531تا1462).


برداشت کلی مولانا ازاین قصه

عاشق حقیقی کسی است که تحمل مرارت های رسیدن به معشوق را بنماید و برسختی های راه صبرنماید و خم به ابرو نیاورد ، زیرا رسیدن به عشق تمام تلخی ها را به شیرینی تبدیل می کند :

چون همه اجزام ازانعام تو

رسته اند و غرق دانه و دام تو

گر زیک تلخی کنم فریاد وداد

خاک صد ره برسراجزام باد

لذت دست شکربخشت بداشت

اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت

ازمحبت تلخها شیرین شود

ازمحبت مسها زرین شود

2/1526

ادامه دارد...



تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1395 | 01:27 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

  جالینوس

(9)

جالینوس درمثنوی حکیم دنیا دوستی است که ازروزنه ی حواس به کوی دوست می نگرد .

 

تجلی جالینوس درمثنوی 

1-ذکرنام قصه های جالینوس درمثنوی

1-1-جالینوس وخوردن داروی رفع جنون

2-1-دنیا دوستی جالینوس

3-1-جالینوس و شیطان ( رک : فص 6.ابلیس و شخصیتها ش 5)

2-خلاصه قصه ها

1-2-جالینوس وخوردن داروی رفع جنون

روزی جالینوس به اصحاب خود گفت : بروید و داروی مخصوص جنون را برای من بیاورید. آنان به او گفتند : چرا ؟ این ازعقل و خردمندی شما به دور است . او گفت : آخر امروز دیوانه ای مرا دید وبا خوشحالی به من نگاه کرد و چشمک زد و آستینم را پاره کرد. حال با  خود فکرمی کنم اگر مرا همجنس خود نمی دید این گونه بامن دوستانه برخورد نمی کرد . ( دفتردوم ابیات 2102تا2095)

 

برداشت کلی مولانا ازقصه

1-افراد همگون یکدیگررا جذب می نمایند و افرادی که هیچ تناسب فکری و روحی باهم ندارند یکدیگر را دفع می نمایند. پس  هرگاه فردی  باخصلت ناپسند تمایل و علاقه ی خود را به برقراری رابطه با انسان نشان داد انسان باید اندیشناک شود وازخود بپرسد که نکند تجانسی بین آن فرد و خود او وجود دارد.

گرنه جنسیت بُدی درمن ازو

کی رخ آوردی بمن ان زشت خو

2/2099

2-شخصیت هرفرد را می توان ازدوستانش شناخت

چون دوکس برهم زند بی هیچ شک

درمیانشان هست قدر مشترک

کی پرد مرغی مگر باجنس خود

صحبت ناجنس گوراست و لحد

2/2101

2-2-دنیا دوستی جالینوس

گویند که جالینوس آن قدر به زندگی در این دنیا علاقه مند بود که حاضربود دراین دنیا باشد ولو درون شکم قاطری و ازنشیمنگاه آن سربرون آورد ودنیا را نظاره کند (و مولانا حال او را چون حال جنینی می داند که نمی خواهد ازرحم مادربیرون بیاید ودلش می خواهد  که کاشکی سوراخی بودکه بیرون ازرحم راببیند ( دفترسوم ابیات 3973تا3960)

 

برداشت کلی مولانا ازاین قصه

جالینوس مشربان به حریم عالم غیب راه ندارند وتنها برطریق این دنیای دون ره می سپرند:

آن جنین هم غافلست ازعالمی

همچو جالینوس او نامحرمی

او  نداند کان رطوباتی که هست

آن مدد ازعالم بیرونیست

3/3969

3-نمودهای عرفانی قصه جالینوس درمثنوی

جالینوس مظهر غیب جسمانی

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جملۀ علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون  و جالینوس ما

1/23

ونیزرک : 1/528 ، 5/156 ، 5/363

4-توصیف هایی که مولانا ازجالینوس نموده :

جالینوس :

1-ذوفنون 2/2096

2-راد3/3960

3-مه 4/276

5-کاربردهای ادبی ( تشبیه و استعاره )

جالینوس : جنین 3/3969

 

سیبویه

(2)

تجلی سیبویه درمثنوی

 

1-سیبویه مظهروسرمشق کمال باطنی و جمال ظاهری [1]

گفت حقست این ولی ای سیبویه

اتق من شرمن احسنت الیه

3/263

2-سخن سیبویه وبرداشت مولانا ازآن

معنی الله گفت آن سیبویه

یولهون فی الحوائج هم لدیه

گفت الهنا فی حوایجنا الیک

والتمسنا ها وجدناها لدیک

4/1169

انسان به هنگام فقرو تنگدستی به سراغ کسی می رود که سخاوت وکرم او را بارها امتحان کرده باشد :

درگهی را آزمودم درکرم

حاجت نو را بد آن جانب برم ...

صدهزاران عاقل اندر وقت درد

جمله نالان پیش آن دیان فرد

4/1168

 

شافعی

(1)

(رک : فص 8 ابوحنیفه )

 

فخر رازی

(1)

فخر رازی مظهر خردورزی های مدرسی ( مظهر عقل جزوی )

زندۀ کی مرده شو شوید ترا

طالبی کی مطلبت جوید ترا

اندرین بحث ارخرد ره بین بدی

فخر رازی راز دان دین بدی

5/4143



[1] شرح جامع  مثنوی ج 3ص86



تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 02:24 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

توجه : دوستان گرامی ادامه عایشه وپایان زنان درمثنوی درپست قبل آمده است 


8


دانشمندان و صاحبنظران



ابوحنیفه

(1)

ابوحنیفه مظهرعلمای ظاهر( اصحاب قیل و قال )

آن طرف که عشق می افزود ودرد

بوحنیفه وشافعی درسی نکرد

3/3832


ابوعلی سینا

(1)

ابوعلی سینا مظهرکمال عقل

وانک او آن نور را بینا بود

شرح او کی کاربوسینا بود

4/506


افلاطون

(3)

افلاطون درمثنوی حکیم فرزانه ای است که با پای عقل طی طریق می کند .

تجلی افلاطون درمثنوی :

مولانا درمثنوی بیشتربه جنبه نمادین شخصیت افلاطون پرداخته است :

1-افلاطون مظهرکمال عقلانی

مهرحق برچشم و برگوش خرد

گرفلاطونست حیوانش کند 

4/1923

2-افلاطون مظهر طبیب جسمانی

( رک : جالینوس ن ش 3)

3-افلاطون مظهرپیرومرشد ( راهدان )

آن چه گوید آن فلاطون زمان

هین هوا بگذار و رو بروفق آن

6/4144


تاج (شیخ الاسلام )

(3)

تاج ، شیخ الاسلام درمثنوی فاضل نمای جاهلی است که لاف فضل وکمالش کوته فکری او را نمایان ترمی سازد .

تجلی تاج شیخ الاسلام درمثنوی

1-خلاصه ی قصه ی تاج ، شیخ الاسلام و برادرش ضیاء دلق

ضیاء دلق مردی واعظ وحاضر جواب و ظریف طبع بود و برادر او تاج شیخ الاسلام فردی فاضل و برجسته و عالم ، اما متکبر بود . ضیاء بسیار بلند قد ولی تاج ، شیخ الاسلام قامتی کوتاه و جوجه مانند داشت . شیخ الاسلام ازبرادرخود ننگ وعار داشت روزی که شیخ الاسلام درمجلس ، درس می گفت و همه ی قاضیان وبرگزیدگان درمجلس او حاضر بودند ضیاء وارد شد و شیخ الاسلام با تکبر جلوی برادر نیم خیز نمود و ضیاء به وی گفت : خیلی قد و قامت بلندی داشتی که نیمش را هم دزدیدی .( دفترپنجم ابیات 3480تا3472)

2-برداشت های مولانا ازاین قصه

مولانا ازاین قصه برداشتی طنز آمیز دارد و تعریضی به فاضل نمایان

پس ترا خود هوش کو یا عقل کو

تاخوری می  ای تو دانش را عدو

روت بس زیباست نیلی هم بکش

ضحکه باشد نیل بر روی حبش

درتو نوری کی درآمد ای غوی

تاتو بیهوشی و ظلمت جو شوی

5/3480

3-توصیف هایی که مولانا ازتاج الاسلام وبرادرش ضیاء دلق نموده است :

تاج شیخ الاسلام :

1-بسی کوته 5/3475

2-دانش راعدو 5/3480

3-ذوفنون 5/3474

4-فاضل 5/3474

5-فحل 5/3474

 

ضیاء دلق :

1-باهدی 5/3476

2-بی حد دراز 5/3475

3-خوش الهام 5/3472

4-واعظ 5/3476

 



تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

2-سوال نمودن عایشه ازمصطفی ص که سرّباران امروزینه چه بود 

پیامبر اکرم ص روزی به دنبال جنازه ی یکی از یارانش به گورستان رفت و او را به خاک سپرد وبعد از ان به نزد عایشه رفت .همین که چشم عایشه به رسول خدا افتاد دست به عمامه و سر و روی پیامبر مالید . پیامبر به وی گفت : بااین شتاب دنبال چه می گردی ؟ عایشه گفت : امروز هوا ابری بود  وباران بارید ، ولی تعجب من این است که بدن تو خیس نیست پیامبر به عایشه گفت : امروز هوا ابر بود وباران بارید ، ولی تعجب من این است که بدن تو خیس نیست . پیامبر به عایشه گفت : مگر چه روی سرت انداختی ؟ عایشه گفت : ردای ترا ، پیامبر به وی گفت : بخاطر همین است که باران غیب را دیدی . این ابر ، ابر این جهانی نبود ، ابری بود که فقط برخاصان درگاه آشکار می گردد . عایشه ازپیامبرپرسید که حکمت باران غیبی امروز چه بود ؟ این باران ازلطف بود یا از قهر حق ؟ پیامبربه وی فرمود این باران رحمت الهی بود و زداینده ی غم ، همان غمی که در طبیعت آدمی سرشته است ... ( دفتراول ابیات 2070تا 2012)

برداشت کلی مولانا ازقصه

هرچه در این عالم محسوس به نحو جزئی وجود دارد به صورت کلی درعالم غیب نیز هست . پس این دنیا همانند سایه عالم غیب است . عالم غیب مثل این عالم باران دارد ولی بارانش واردات الهی و فیوضات ربانی است که تنها صاحبدلان را نشاط و تازگی می بخشد :

نیست آن باران ازین ابرشما

هست ابری دیگر و دیگر سما

غیب را ابری و آبی دیگرست

آسمان و آفتابی دیگرست

ناید آن الا که برخاصان پدید

باقیان فی لبس من خلق جدید

1/2034

مولانا درپایان این قصه به دو موضوع دیگر نظر دارد :

1-غفلت پایه و ستون این عالم است

استن این عالم ای جان غفلتست

هوشیاری این جهان را آفتست

هوشیاری زان جهانست و چو آن

غالب پست گردد این جهان

1/2066

2-ریزش گاه گاه باران غیبی ( فیوضات الهی ) بخاطر این است که حرص و حسد عالمگیرنشود :

زان جهان اندک ترشح می رسد

تانغرّد درجهان حرص و حسد

گرترشح بیشترگردد زغیب

نی هنرماند درین عالم نه عیب

1/2069

3-گفتن عایشه مصطفی ص را که تو بی مصلا بهرجا نماز می کنی

روزی عایشه با تعجب به پیامبر ص می گوید که چگونه است که تو بی مصلی درهر خانه و هرجا نماز می کنی ، مثلا درخانه ی طفل ناممیز و .... پیامبرص درپاسخ وی می فرماید که خداوند برای بندگان برگزیده ی خود هرنجسی را طاهر می کند  و سجده گاه ما را هم به کرم خویش پاک گردانید تا هفتم طبقه آسمان  .(دفتردوم ابیات 3435تا3424)

برداشت کلی مولانا ازاین قصه

انسان کامل به پلیدهای دنیا آلوده نمی گردد:

گفت پیامبرکه ازبهرمهان

حق نجس را پاک گرداند بدان

2/3427

عارف اگربهره ای ازدنیا ببرد دنیا روح او را تباه نمی سازد درحالی که اهل دنیا در بهره های دنیوی غرق می شوند و خود را می بازند

کو اگر زهری خورد شهدی شود

تو اگرشهدی خوری زهری بود

کو بدل گشت و بدل شد کار او

لطف گشت ونور شد هرناراو

2/3430

3-محمد وای حمیرا گفتن وی

محمدص با این که نمونه ی اعلای انسان کامل است بازهم می خواهد که دراین دنیا همدمی داشته باشد ، پس به عایشه می گوید که با من حرف بزن :

مصطفی آمد که سازد همدمی

کلمینی یا حمیرا کلمی

ای حمیرا آتش اندر نه تو نعل

تا زنعل تو شود این کوه لعل

1/1972

برداشت مولانا

1-تعلق خاطر و وابستگی های مادی مشروع که باعث آرامش دل و روح انسان نیز می شود نه تنها موجب نقص نیست بلکه نردبان کمال روحانی نیز می تواند باشد .

2-برای وصول به مقام ولایت و اتصال به حق ، میان مرد و زن هیچ تفاوتی نیست :

این حمیرالفظ تانیثست وجان

نام تانیثش نهند این تازیان

لیک ازتانیث جانرا باک نیست

روح را بامرد و رن اشراک نیست

1/1974

فاطمه

(2)

فاطمه درمثنوی در دو مفهوم عام ذیل ( اسم خاص درمفهوم عام ) بکاربرده شده است :

1-مطلق زن

گرتو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنسند مرد و زن همه

قصد خون تو کند تا ممکن است

گرچه خوش خو وحلیم و ساکن است

2/1741

2-زن ستوده

فاطمه مدحست درحق زنان

مرد  را گویی بود زخم سنان

2/1742

مریم

(22)

(رک: فص 1 .  عیسی شا.ش1)

واهله

(1)

(رک : فص 1.نوح . ن ش 1-7)

نمودها و برداشت های عرفانی مولانا از زنان

 

 

بلقیس

 

سالک نو رسته ، انسانهای پاکدل

 

زلیخا

 

 

فریب و تسلیم ، عشق وپاکباختگی ( عاشق فانی )

 

 

 

زهره

 

 

کوکب عشق و طرب ( رب النوع عشق وطرب ) ، زن مسخ شده ، ستاره ی کوچک

 

 

صفورا

 

 

عاشق روشن بین

 

 

عایشه

 

 

عارف عاشق

 

 

مریم

 

 

 

سالک روشن بین

واهله

 

سرپیچی ازپیر ، مخالف ومنکر راه الهی وسد راه حق

 

 

(جدول ش 7)

نمودار بسامد کاربردهای لفظی مولانا اززنان در کتاب ( نمودار ش 7) به ترتیب فراوانی عبارت از: مریم ، بلقیس ، زهره ، زلیخا ، حلیمه ، حوا ، عایشه و... می باشد 



تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : معصومه شعبانی | نظرات

 7

زنان

 

آسیه

(1)

( رک : فص 4.فرعون .عناصرداستان فرعون وبرداشت های مولانا ش 2-ب)

 

بلقیس

(16)

( رک : فص 1.سلیمان شا ش2 و ن ش 1-2)

 

حلیمه

(7)

( رک : فص 1.محمد.حوادث دوران زندگانی رسول ص . ش 6-1-1)

 

حوا

( 4)

(رک : فص 1.آدم .برداشت های مولانا ازعناصرقصه ش 2-5)

 

زلیخا

(7)

(رک : فص 1.یوسف ن ش 1-4)

 

زهره

(12)

تجلی زهره درمثنوی

زهره ی مولانا درشش دفترمثنوی ازسه جنبه می درخشد :

1-زهره زنی که بواسطه ی حق مسخ شد وبصورت ستاره درامد

«هاروت وماروت دوفرشته بودند و می پنداشتند که هرگز گناه نمی کنند . پروردگار آنها را به زمین فرستاد و زن زیبایی توانست انها را به گناه آلوده کند .این زن اسم اعظم را ازآنان آموخت و به آسمان رفت و خدا – با این که او از گناه خود  روی زرد و شرمساربود- او را به صورت ستاره ی زهره در آورد [1]»

چون زنی ازکار بد شد روی زرد

مسخ کرد او را خدا و زهره کرد

عورتی را زهره کردن مسخ بود

خاک و گل گشتن چه باشد ای عنود

روح می بردت سوی چرخ برین

سوی آب و گل شدن دراسفلین

خویشتن را مسخ کردی زین سفول

زان وجودی که بد رشک عقول

پس ببین کین مسخ کردن چون بود

پیش آن مسخ این بغایت دون بود

1/535

مولانا درابیات فوق مسخ باطنی ( مسخ شهوات و آلودگی های دنیوی ) را به مراتب بدتر ازمسخ ظاهری و جسمانی می داند.

2-زهره کوکب عشق و طرب

طالعش گر زهره باشد درطرب

میل کلی دارد و عشق و طلب

 

1/752

ونیز: رک : 1/2077 ، 3/3715 ، 6/109 ، 6/1724